تبليغاتX
نیستــــــــان - و....

کاری نرفته است 

اینک که پای رفتنمان نیست 

بی تاب و توان 

یعنی که تاب نیست 

توان نیست 

هنگام بر گذشتنمان نزدیک 

دیگر زمان ماندنمان نیست 

تنها 

چشم امید ما به شما مانده است

ای سروهای سبز جوان

ای جنگل بزرگ جوانان سرو قد

گفتیم با بطالت پدر از بیم

بیعت نمی کنیم

­  و نکردیم

اما

بر جمع ما چه رفت

که مفتون شدیم و راه

راندیم بر تباه

دیدیم

اینجا نه رستگاری

که هول زار تباهی بود

پایان سر به راهی

آری عقربه ساعت زمان

راهی به بازگشت ندارد

اینک رسیده ساعت ما

( ؟؟ )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1388/02/29 و ساعت 9 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين