تبليغاتX
نیستــــــــان

... و چون حکايت به اينجا رسيد، آفتابِ عالمتاب از افق سربرآورده بود. "مَلِک شهرباز" به خواب اندر، و شهرزادِ خسته، با هزار و يک حکايتِ خويش، هزار و يک زن را از بندِ مويه و مرگ وارهانيده بود.

پس رسولِ رهايیِ زنان با خود گفت: "هزار و دومين شب را چه کنم؟ هزار و دومين دختر اين سرزمين را چگونه از چنگِ چنين اهريمنی نجات دهم!؟" و باز ماند به روز و بخسبيد، و در خواب ديد که در هزاره‌ای ديگر است، تا سرآغازِ هزار و دومين شبِ بی‌پايان. پس برآمد و چنگ برگرفت و گفت:

- مَلِکا ...! شب‌زنده‌دارِ بی‌دليل! اکنون موسمی ديگر از هزاره‌ی من و شماست، و من تا رهايیِ تمام زنانِ زمين، زنده می‌مانم و همچنان ترانه خواهم خواند. اکنون ديده فروبند، وقت، وقتِ من است.

                                       سیدعلی صالحی

+ نوشته شده توسط آذر بانو در پنجشنبه 1388/06/26 و ساعت 3 |

خداوندا،

 

مگذار آنچه را که حق می دانم،

 

 به خاطر آنچه که بد می دانند،

 

                          کتمان کنم

                                  (دکترشریعتی)

+ نوشته شده توسط آذر بانو در دوشنبه 1388/06/16 و ساعت 9 |

 

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور، مداد سیاه
می خواهم روی چهره ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاك کن بده برای محو لب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان،
سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را
از ریشه در آورم
شخم بزنم وجودم را ...
بدون این ها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم،
سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیندیشم!
نخ و سوزن هم بده، براي زبانم
می خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
براي شستشوي مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روي بند
تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که
کسی نی نینداخت.
می دانی که؟ باید واقع بین بود!
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی
به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران
حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ...
و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!!

شعری فوق العاده زیبا و عمیق از غاده السمان، شاعر سوریه ای در اعتراض  به نفی وجود انسانی زن

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1388/06/06 و ساعت 21 |

سال ها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را

بند می زد با عشق

ومن آن روز به خود می گفتم :

آخر این هم شد کار ؟!

ولی امروز که دیگر خبری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است

ترکی دارد و من

در به در

کوی به کوی

 پی بند زنی می گردم ... ( ؟؟ )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1388/06/03 و ساعت 9 |


Powered By
BLOGFA.COM