تبليغاتX
نیستــــــــان

 

    عشق آباد کوچکی بر کرانه ی کویر ( ورودی مزینان )           

روی برگ های دفترم

لای صفحه های زندگی

نقشی از حضور مهربان توست

در کلاس درس روزگار

تو همیشه حاضری

من همیشه عاشقم..."

به سراغ تو می آیم تا خاموشی من برهان فراموشی ام نباشد . تا همچنان به یاد داشته باشم که سوسوی تو  فراتر از حجم خورشید است - بیرون از اندیشه های سیمانی این قرن -  برای گفتنت وبرای سرودنت به کدام واژه  پناه ببرم که هم چند وهم قامت اندیشه ات باشد ؟

دیدی که ... آمدم ... بعداز سی دو سال ...اما فقط توانستم بغض های این همه سال بی " تویی " و  بی کسی را مرور کنم ... آن هم ناتمام .

تو نبودی ...می گفتند نیستی اما همه جا لبریز از رویش تو بود ومن شرمگین از حضور ناتمام خود . باز هم دیر رسیده بودم .(مثل همیشه )  ...

تو از طبق " معمول بودن ها " بیزار بودی واز مدار " تکرار " گریزان اما من بی هیچ دغدغه ای ، به دور خود تارهای فراموشی تنیدم ودر انزوای عنکبوتی خود به بن بست سکون و سکوت  پناه بردم ...نه حالا که  32 سال است بی تو نفس می کشم و در صراط " بی صراطی ها "  تاوان ضلالت خودرا می پردازم ... کاش می ماندی و" صراط " را معنی می کردی و تاروپود " سجاده " را شرح می دادی تا این چنین خونین بال وخونین دل ، خلوتگاه خورشید را گم نمی کردم ...

امروز که شب به ازدحام خود نزدیک می شود وستاره های سرخ دامن افق را خونین کرده اند و امروز که برای گریز حتی " خانه ی دوست " را اعتمادی نیست ... جایت چه خالی ست  ...

راستی که اشک برای سوگواری تو ابتدای حقارت است .

        یادت

             چراغی عالم افروز

                        است

                         در چهار راه

                          فتح مشتاقان

              ***                     ***                    ***

" پس از هفت قرن

چشمهایم را گشودم.

آنچه من بر آن کشتی رانده بودم

بیابانی بوده است خیس.

چه سوء تفاهم اسفناکی!

حالا تو بگو

من

با این پاروهای خسته چه کنم؟ ... "

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1388/03/29 و ساعت 9 |

  کاوه ای پیدا

          نخواهد شد دریغ ...

                      کاشکی

                           اسکندری

                               پیدا شدی ...          ( اخوان )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1388/03/24 و ساعت 17 |

ای ایران ...

ایران سراسر اتفاق و حادثه است.
در روند لحظه های تاریک تاریخ، بارها و بارها شکسته.
زخم خورده.
بغض کرده.
لرزیده.
سوخته.
گریسته.
اما از پای نیفتاده است .
عشق! و رنج و درد ، هدیه خدای بی همتای خرد و عدالت است، و ایران مملو از درد و رنج، زائیده عشق است و زاینده عشق!
در بازی های تلخ و شیرین تاریخ ، در اوج توفان های ریشه برانداز سهمگین، در بستر زلزله های مخرب و ویرانگر، در هیاهوی بی گریز سیل های بنیان برافکن، ایران مانده است و می ماند،
چون عشق زنده است...
چون ایرانی، ایرانی است.
ایران! یعنی عشق سرخ.
عشق! یعنی ایران سبز.
ایران من!
ایران فردوسی است و حماسه.
ایران حافظ است و عشق.
ایران مولوی است و معرفت.
ایران عطار است و عدالت.
ایران خیام است وصداقت.
ایران فرغانی است و حقیقت.
ایران فرخی است و آزادی .
ایران بابک است و قیام.
ایران افشین است و عصیان.
ایران مازیار است و طغیان.
ایران مزدک است و جسارت.
ایران کاوه است و شورش.
ایران آرش است و رهایی.
ایران دار است و سربداران.
ایران من! بنگر
تو دردها و رنج ها را بارها و بارها دیده ای.
تو آمدن و رفتن بیگانگان را بارها و بارها حس کرده ای.
تو با سوز و زخم.
با ظلم و ستم.
با خون و فریب.
با بحران و جنگ، بیگانه نیستی!
چشم هایت را نبند.
در خود نشکن.
بخند و بمان.
چون! عشق هرگز نمی میرد.
باور کن! عشق مردنی نیست.
عشق رفتنی نیست

زنده باد ایران همیشه سبز ... ( ؟؟ )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در پنجشنبه 1388/03/21 و ساعت 7 |

 

به خاطر داشته باشيم
 آن خاطره ها
خود چوبه دارِ خویش را بر دوش کشيدند
که به دار خويش ايمان داشتند
جاودان
و نسل ما
با چوب پوسيده ای هر دم آونگ می شود ...
دنگ. دنگ. دنگ
و در خاطره ها گُم!  

( ؟؟؟  )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1388/03/15 و ساعت 19 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين