تبليغاتX
نیستــــــــان

کاری نرفته است 

اینک که پای رفتنمان نیست 

بی تاب و توان 

یعنی که تاب نیست 

توان نیست 

هنگام بر گذشتنمان نزدیک 

دیگر زمان ماندنمان نیست 

تنها 

چشم امید ما به شما مانده است

ای سروهای سبز جوان

ای جنگل بزرگ جوانان سرو قد

گفتیم با بطالت پدر از بیم

بیعت نمی کنیم

­  و نکردیم

اما

بر جمع ما چه رفت

که مفتون شدیم و راه

راندیم بر تباه

دیدیم

اینجا نه رستگاری

که هول زار تباهی بود

پایان سر به راهی

آری عقربه ساعت زمان

راهی به بازگشت ندارد

اینک رسیده ساعت ما

( ؟؟ )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1388/02/29 و ساعت 9 |

و تو خود حکایت مفصل بخوان از این مجمل ....

 

 

 

 

 

 

 

 

                          

چرا خفته ؟ هلا برخیز از خواب گران ای رود

من اینجا بی تو هیچم !

باده ات کو ؟ رود ! جامت کو؟

ببار ای آسمان قربان آن قلب سیاه تو

بخوان ای مرده رود !آن نغمه و شعر مدامت کو ؟ ......

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1388/02/29 و ساعت 8 |

             

بارید صدای تو و گل کرد ترنّم 
 انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم
 تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی
 چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم
عشق از دل تردید بر آمد به تجلا
 چون دست تیقّن ز گریبان توهم
 خورشید شدی ،سر زدی از خویش که من باز
 روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم ....
 آرامش مرداب به دریا نبرازد ...
زین بیشترم دم بده ، آری به تلاطم
 شوقی که سخن با تو بگویم ،‌ گذرم داد
  موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم
 بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند
  صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم
  شعر آمد و بارید به همراه صدایت
  الهام به شکل غزلی یافت تجسم
 دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم
 با پیرهن کاغذی اید به تظلم....

                       ( غزل 13 از : منزوی  )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1388/02/15 و ساعت 9 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين