دو فصل پیش حساب وکتاب روشن بود
میان باغچه تکلیف آب روشن بود
به آن که تشنه ترین بود آب می دادند
سلام سوختگان را جواب می دادند
دو فصل پیش هوای چمن بهاری بود
دو فصل پیش غزل خواندن اختیاری بود
هنوز این همه بیگانگی که هست نبود
هنوزکشته سهراب روی دست نبود..
دوفصل پیش در اینجا بساط می کردیم
و از خیانت خار احتیاط می کردیم ...
هنوز سفره ما خالی از شراب نبود
هنوز محتسب این قدر بی حساب نبود
دو فصل پیش شقایق مرام خاصی داشت
حریم این چمن احترام خاصی داشت (محمد سلمانی )
" بدترین درد برای یک انسان این است که آغاز انقلابی را درک کند وزنده بماند بیست سال پس از آن را نیز ببیند "
اینک 30سال از ان زمانه ی زرین گذشته است ومن آن " درد بدترین " را در درد ناک ترین وضعش تحمل کرده ومی کنم ...
30 سال است که سوگوارانه بر مزار آرزوهای بر باد رفته خویش می گریم وبه زمانی می اندیشم ، نه ریش نشانه ی ریشه بود ونه بی ریشی نشان بی ریشگی .....
30 سال است که دم به دم صدای کسانی را می شنوم که عدالت علی را فریاد می کنند ، اما هم خانه ی معاویه وهم مسلک بلعم باعورایند ...
30 سال است که در انتظار آزادی میله های قفسم را می شمارم ومی بینم که زنگار گذر عمر بر ضخامت آن می افزاید ..
30 سال است که برگ برگ تاریخی را با چشمانم می بینم که در گذر از حلقوم قلم بسیار دگر گونه تر از آنچه دیده ام می شود ......
30 سال است که پریشانی وپشیمانی یک " آری " نا آگاهانه مرا در شعله های حسرت یک " نه " بزرگ وانقلابی می سوزاند ...وکسی نیست که باورمان کند ..
ما را ( هم )به سخت جانی مان این گمان نبود...
در گذر از ثانیه های 30 سالگی ، برگی از تاریخ معاصر را در سایت ابراهیم نبوی دیدم که به شیوه خودش وبازبانی شیرین – دردناکانه – بدان پرداخته بود ...
حیفم آمد که شما آن را نخوانید ...در ادامه مطلب ببینید ...
ادامه مطلب


