نه، شاعر نیستم
اما نگاه تو
به جزر و مدّ و طوفان می كشد
گاهی
تمام واژه هایم را...
[ اگر آتش پرستان
باخبر بودند از گرمای سوزان نگاه تو...! ]
نه ، مجنون نیستم
اما پریشان می كند
حتی نسیمی
گیسوی در رهگذار بی پناهی ها رهایم را...
[ مگر دیوانه باشد آدمی
خود را به دست عقل بسپارد! ]
نه ، عاشق نیستم
اما جنون و شعر
دست از این سر شوریده
هرگز
بر نمی دارند
و خالی می كند یك حس مبهم
زیر پایم را...
[ شراری
می تواند دخمه ای خاموش را
مانند یك آتشكده
سوزان و بی پایان
برافروزد!
(دكتر محمدرضا تركی )


