تبليغاتX
نیستــــــــان

                                      من از معراج آسمان ها می آیم
همه ی طبقات آسمان را گشته ام ، در دل ستاره باران نیمه شب های روشن و مهربان تابستان ، بر جاده کهکشان تاخته ام ، صحرای ابدیت را درنوردیده ام ، بال در بال فرشتگان ، در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام ، با خدایان ،ایزدان با همه ی الهه های زیبای آسمان ، با همه ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند آشنا بوده ام .از هر جا ، از هر یک یادی ، یادگاری ، برایت آورده ام . از سیمای هر کدام زیباترین خط را ربوده ام ، از اندام هر یک نازنین طرح را گرفته ام ، از هر گلی ، افقی ، دریایی ، آسمانی ، چشم اندازی ، رنگی دزدیده ام ، و ، با دست و دامنی پر از خط ها و رنگ ها و طرح های آن سوی این آسمان زمینی ، از معراج نیمه شبان تنهایی ، به دامان مهربان تو – ای دامن حریر مهتاب شب های زندگی سیاه من – فرود آمده ام ، نشسته ام ....

( به این امید که با هر نفس گامی به تو نزدیک شوم ...)

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1387/03/28 و ساعت 0 |

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 

ميترا گفت:براي ما سخني در محبت بگو.

 

سرش را بلند كرد و با نگاهي محبت آميز و دلسوز به مردم نگاه كرد،همه در كمال

 

فروتني ساكت شدند.

 

با صدايي بلند به آنها گفت:

 

هرگاه به مهر به شما اشاره مي كند،دنبالش برويد.

 

حتي اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است.

 

و وقتي بالهايش شما را در بر ميگيرد،اطاعت كنيد.

 

حتي اگر شمشيري كه در ميان پرهايش پنهان است شما را زخمي كند.

 

و اگر با شما سخن گفت،او را باور كنيد.

 

گرچه صدايش روياهاي شما را برآشوبد چون باد شمال كه باغ را ويران مي كند. ...

 

                                     (پيامبر—جبران خليل جبران)

سالگرد پرواز روحي عصياني از پس ميله هاي اين كوير وحشت،گرامي باد،

 

   گلچيني از سخنان  او ....

                     

من  اكنون بيش از هر وقت  رنج آن روح طوفاني و در بند را كه مي گفت:

 

"... صبر كردم،صبر كسي كه خار در چشم و استخوان در گلو دارد..."

 

احساس مي كنم رنج او را دارم،بي آنكه عظمت و قدرت آن روح را داشته باشم ...

                           (با مخاطبان آشنا)

 

 

 

مدفن او (فاطمه)،بايد همواره نا معلوم بماند تا آنچه را كه او مي خواست،معلوم بماند واو

 

مي خواست كه قبرش را نشناسند؛هيچگاه و هيچكس ، ،تا هميشه،همه كس  بپرسند : چرا ؟

                                       (فاطمه فاطمه است)

 

 

 

پرستوهاي بي بهار من،قاصدك آواره در باد، بازگرديد!

 

و تو،تشنه ي مجروح و عزيز من!

 

چشم هايت را بر من مدوز،ببند،من از ديدن آنها رنج مي برم.

                                             (كوير—معبد)

 

مذهب تلاش انساني به "هست آلوده" تا خود را پاك سازد و از خاك به خدا بازگردد.

                  (كوير—انسان خداگونه اي در تبعيد)

 

 

 

000جامعه حق دارد براي احقاق حق خويش قيام كند.ابوذر نمي گويد حق داري كه اين كار را

 

بكني،نمي گويد كه تو كه گرسنه اي حق داري عليه كساني كه تو را گرسنه كرده اند قيام

 

كني،نه،اين را نمي گويد.حتي نمي گويد تو حق داري عليه همه ي مردم شمشير بكشي،نه،نمي

 

گويد.بلكه مي گويد: تعجب مي كنم كه چرا شمشير نمي كشي.

                                                          (مذهب عليه مذهب)

 

 

نماز" كشش روح است بسوي كانون معنوي جهان"،

 

معبود و معشوق بزرگ وجود،و به گفته ي ويكتور هوگو :قرار گرفتن يك "بي نهايت كوچك"،

 

در برابر يك "بي نهايت بزرگ"

 

                                   (حج)

 

 

... مرا در اينجا در اين تنهايي جاويد و ساكتم ،آرام بگذار!تو بيست سال ديگر بي من،بايد دست

 

در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگي كردن،باشي و زندگي كني،باشي و زندگي كني...

 

باشي و زندگي كني ...

 

آري،باشي و زندگي كني ....... كه دوست داشتن از عشق برتر است و من،هرگزخود را تا

 

سطح بلندترين قله ي عشقهاي بلند،پايين نخواهم آورد.

 

                                               (كوير- دوست داشتن از عشق برتر است)

 

 

چه كه نكرد اين جادوي سياه!....

 

علي را رستم دستان شاهنامه كرد.آن هم نه در رزمگاه، در خانقاه و فاطمه را زني نالان كه تمام

 

همتش اين است كه ملكي را كه دولت از او به ناحق مصادره كرده پس بگيرد و تمام سخنش،آه و

 

نفرين و دگر هيچ!

 

و حسن را، شرم دارم بگويم.

 

و حسين را، نمي توانم بيان كنم،كلمات عاجزند،مي بينيد!

                          (تشيع علوي و تشيع صفوي)

 

 

 

 

كلمه در جهاني كه دركش نمي كند،"عدمي" است كه "وجود خويش" را حس مي كند، و يا

 

"وجودي" كه " عدم خويش" را.

 

و " در آغاز هيچ نبود،

 

    كلمه بود،

 

    و آن كلمه، خدا بود"

 

                            (كوير—سرود آفرينش)

 

 

 در حال سخنرانی در حسینیه ارشاد- سال 1349

  

خدایا


آتش مقدس "شک" را


آنچنان در من بیفروز


تا همه ی "یقین"هایی را که در من نقش کرده اند،بسوزند.


وآنگاه از پس توده ی این خاکستر،


لبخند مهراوه برلب های صبح یقینی،


شسته از غبار،طلوع کند.

 

 

اگر "شبه روشنفكران" و " روشنفكران بي مذهب" توانسته اند در "محو اسلام" موفقيتهايي

 

بدست آورند و شكارهاي بسياري از خيل جوانان و تحصيلكرده هاي ما صيد كنند،توفيقشان را

 

يكسره مرهون نقش ماهرانه ي "شبه روحانيون"اند كه با اجراي نمايشنامه "مسخ اسلام"آنان را

 

 قبلا از مذهب رم داده اند و همدستانشان، در آن سوي اين تماشاخانه،(جوانان در حال فرار را)

 

،صيدشان كرده اند.

                                 (چه بايد كرد)

 خدایا

 

چگونه زیستن"را تو به من بیاموز،


"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت.

 

هراس من از مرگ نیست ، هراس من از بیهوده زیستن است.

 

 

 (برگرفته از "پايگاه  اطلاع رساني علي شريعتي")

 

     

http://www.hames.blogfa.com/

                             

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1387/03/28 و ساعت 0 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين