تبليغاتX
نیستــــــــان

ای آزادی, تو را دوست دارم,
به تو نيازمندم,
به تو عشق می ورزم,
بی تو زندگی دشوار است,
بی تو من هم نيستم; هستم,
اما من نيستم;
يك موجودی خواهم بود توخالی,
پوك, سرگردان, بی اميد, سرد,
تلخ, بيزار, بدبين, كينه دار,
عقده دار, بيتاب, بی روح,
بی دل, بی روشنی, بی شيرينی,
بی انتظار, بيهوده, منی بی تو, يعنی هيچ ! …

ای آزادی, من از ستم بيزارم, از بند بيزارم, از زنجير بيزارم, از زندان بيزارم, از حكومت بيزارم, از بايد بيزارم, از هر چه و هر كه تو را در بند می كشد بيزارم.
آزادی؟ همين است آنچه ندارم
انسان با “آزادی” آغاز می شود.
و “تاريخ” سرگذشت رقت بار انتقال او است از اين زندان به آن زندان!
و هر بار که زندانش را عوض می کند،فرياد شوقی بر می آورد که: آزادی!
انسان يعنی آزادی.
احساس اسارت، خود، آيه ی آزادی است و رنج بردن از اسارت، نشانه تولّد آزادی....

                                                               دکتر شریعتی
+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1387/01/30 و ساعت 16 |

نه اسلام منجمد، متحجر و سکون گرفته ای که جمود و سازش و قبول وضع موجود را تبليغ مي کند و توجيه و تقديس سرمايه داری را در بطن خود دارد!

و نيز نه  اسلامی که مي کوشد تا برای جواز ورود و بقايش به اين عصر، خود را مدرنيزه کند!

و نه اسلامی که با بينش رايج و آلامد مارکسيسم جديد دنيای سوم، مونتاژ شده است!

که به اسلامی معتقديم که بعنوان يک ايدئولوژی :

نيروی ايمان را به انقلاب،

اعتقاد را به ايدئولوژی،

و دگم ها را به آرمان ها بدل مي کند و اتصال تاريخی مي بخشد.

                                                  دکتر شریعتی

+ نوشته شده توسط آذر بانو در چهارشنبه 1387/01/07 و ساعت 8 |

ای  رســتخيز ناگــهان وی رحمــــت بی مــــنتها
 ای آتشــــی افروخته در بيـــــشه ی انديــشها
امروز خـــندان آمدی، مفتــــاح زندان آمــدي
بر مستمندان آمدی چون بخشـــش و فضل خدا
خورشيد را حاجب تويی، اميد را واجب تويي
مطلب تويی، طالب تويی، هم منـــتها، هم مبتدا
در سينه ها برخاســـــــته، انديـــشه را آراستـــه
هم خويش حاجت خواسته، هم خويشتن کرده روا
ای روح بخش بی بـــــدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه ست و دغل، کـــين علت آمد وان دوا
ما زان دغل کژ بين شده، با بی گنه در کين شده
گه مست حورالعين شده، گه مست نان و شوربا
اين سُکر بين هل عقل را وين نقل بين هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندين نـــــشايد ماجــــــرا
تدبير صد رنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکني
وندر ميان جنگ افکنــــــی فی اصــــطناع لايُري
می مال پنهان گوش جان، می نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کيا
خامش که بس مستعــــــجلم، رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم، ساقــــــــــی در آمد الصلا......

                                   حضرت مولانا

+ نوشته شده توسط آذر بانو در پنجشنبه 1387/01/01 و ساعت 8 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين