تبليغاتX
نیستــــــــان

در کوچه باد می‌آيد

کلاغ‌های منفرد انزوا

در باغ‌های پيرِ کسالت می‌چرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقيری دارد.

پشت نگاه شب ٬آسمان دل اين رهگذر بارانی است ومی اندیشد ٬هنوز هم نگاه ها٬ راز دار شب هاي بي ستاره اند هنوز هم مي توان سبدي از سيب هاي باغ عشق راچيد و بين همه ی  مردم شهر پخش کرد..

هنوز هم مي توان در گوش نوزادان تازه تولد يافته سرود باران خواند و به مچ دستهايشان عشق و حرکت را گره زد.. خبري از پشت آن کوه ها به گوش نمي رسد فقط زمزمه ی  باد است که گاهي به دورمان مي پيچد و ناله کنان مي گذرد٬

اين شبنم هاي چکيده بر لاله هاي سرخ  دريا را نويد نمي دهد...

کاش گلدان شمعداني را با درختچه های  ترئيني عوض نمي کرديم، کاش هنوز هم پای دیوار قصه های کودکی می خوابیدیم وکاش هنوز هم آرزوی آب نبات چوبی بود و دنیای قشنگی که فکر می کردیم در راه هست ....کاش هنوز هم می شد  دیر نباشد ...

من از ديار عروسک‌ها می‌آيم

از زير سايه‌های درختان کاغذي

در باغ يک کتاب مصور

از فصل‌های خشک تجربه‌های عقيم دوستي و عشق

در کوچه‌های خاکي معصوميت

از سال‌های رشد حروف پريده‌رنگ الفبا

در پشت ميزهای مدرسه‌ ی  مسلول

از لحظه‌ اي که بچه‌ها توانستند

بر روی تخته حرف «سنگ» را بنويسند

و سارها سرآسيمه از درخت کهنسال پر زدند...

                                                 ( فروغ )

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1386/06/11 و ساعت 9 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين