تبليغاتX
نیستــــــــان

سفید و سیاه.........

اي شما ، پرندگان دور

 ساليان سبز

 ساليان كودكي

ساليان سبزي ضمیر و سبزي زمين

روزگار خردسالي من و جهان

 ساليان خاكبازي من و نسيم

تيله بازي من و ستارگان

تاب خوردن من و درخت با طناب و نور

اي پرندگان جاودانه در عبور

ساليان سبز ، ساليان كودكي

 ساليان قصه هاي ناشنيده اي كه دايه گفت

قصه هاي ديو قصه هاي حور

 ساليان شير و خط و ساليان طاق و جفت

 ساليان گوجه هاي كال و تخمه هاي شور

 ساليان خشم و ساليان مهر

ساليان ابر و ساليان آفتاب

 ساليان گل ميان دفتر سفيد

پر ميان صفحه ي كتاب

 ساليان همزباني قلم

 با مداد سوسمار اصل

ساليان جامه هاي كازروني چهار فصل

 چهره هاي ساده ي عروسكي

 ساليان سبز

 ساليان كودكي

ساليان رفتن علي كنار حوض

 طوطي رضا

آش ، سرد شد

 سار از درخت پر كشيد

 ساليان فتح رستم و شكست اشكبوس

 جنگ موش و گربه ي عبيد

 بوي جوي موليان رودكي

 ساليان صبح خيزي بزرگمهر

كامراني برادران برمكي

 ساليان سبز

ساليان كودكي

 ساليان

باغ بي درخت مدرسه

 تركه هاي تازه ي انار

 دست هاي كوچك كبود

ساليان خنده و سلام و بازي و سرود

ساليان آن كلاس درس

 آن دژ گشاده بر طلايه ي افق

 آن در گشوده بر سپيده ي بهشت

 ساليان آن يگانه تخته ي سياه

 با گچ سفيد سرنوشت

ساليان خامي خيال

 ساليان پاكي سرشت

اي شمار پرندگان دور

 ساليان بي نشان كودكي

 ساليان مهرباني خدا

من كجا ، شما كجا ؟

من دگر نه آن كسم كه پيش چشم اوستاد

 بر جبين تخته ي سياه ، داغ واژه ي سفيد مي نهاد

 حاليا ، منم كه در حضور سرنوشت

 با سر سفيد ، شرمم آيد از

سياهي سرشت

مي هراسم از سوال و مي گريزم از نگاه

با لب خموش ، مي رسم به انتهاي راه

 آري اي پرندگان ساليان دور

اي ستارگان آسمان صبحگاه

بنگريد ‌ اين منم

 بر ضمير لوحه اي سفيد

     نقش نقطه اي سياه

( ؟؟ )
+ نوشته شده توسط آذر بانو در دوشنبه 1386/05/22 و ساعت 22 |

گزین گویه ها

 

الهی از آنچه نخواستی چه آید ؟! و آن را که نخواندی کی آید؟!

(کشف الأسرار 1/73 )

 

عبادت ابلیس

ذوالنون مصری گفت :در بادیه بودم .

ابلیس را دیدم که چهل روز سر از سجود بر نداشت.

گفتم : «یا مسکین !بعد از بیزاری و لعنت  ، این همه عبادت چیست ؟ »

گفت : « یاذوالنون ! اگر من از بندگی معزولم ؛ او از خداوندی معزول نیست .»

(کشف الأسرار 1/160 )

 

 

مذهب خدا

حلاج را پرسیدند که بر چه مذهبی ؟

گفت : « بر مذهب خدا »

 (لمعات 393 )

 

زندگی با نفاق

زمانه ای آید بر این امت که زندگانی مؤمن اندر او خوش نباشد ،

 مگر خویشتن اندر منافقی بسته باشد !

( ابو علی ثقفی :  ترجمه رساله قشیریه 73 )

 

خواست عاشقان

پادشاهی عاشقی را گفت : « خواهی که من باشی ؟ »

گفت : « خواهم که من نباشم .»

( لوایح 129

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در پنجشنبه 1386/05/18 و ساعت 22 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين