تبليغاتX
نیستــــــــان

نامه اي که آخرين انسان روي زمين برای خدا مي نويسد:

  

  ای آفريدگار من ودست های من

  من از هزاره ی هفتم پس از بلوغ اين نامه را

  از سرزمين خويش برايت نوشته ام

  از رفتن تو وتنهايي خودم بسيار گفته ام

  بعد از تو ای همه

  در سرزمين من،  هر درخت در ابتدای رويش خویش دار مي شود

  اينجا که يو سفش

  با نرخ برده راهي بازار مي شود

  فرياد از اين زمين

  از کعبه ها ومردم واين قوم زر پرست

  اين جا هوای مرگ کرور کرور هست

  اينجا غرور هست

  دست های هوس به دامن عفت گرفته است

  چشمان کور است

  اينجا سلام نيست

  از رهگذار باد

  در سرزمين داغ من از آب جز سراب

  بر زخمي گلوی من تشنه کام نيست

  در سرزمين من

  اين يادگار پاک خدايان جاودان

  زردشت تنها اميد من

  ديريست خسته است

  من با دو چشم خويش افسوس ديد ه ام

  که بازوان خسته ی ميترا شکسته است

  وقتي که پای من به سرايت نمي رسد

  حتي صدای من به صدايت نميرسد

  وقتي که مرد نيست

در کوچه های خلوت شهری که مرده است

 دست است و صورت است و بر آن سيلي است

  وای حرفي زدرد نيست

  من، نه

  فدک، نه

  سجده ومحراب ،  نه ، کتاب ، نه

  حتي تو هم غريبي و از ياد رفته ای

  ای کاش مي رسيد صد سال های پیش

  مردمسيح تو

  اسطوره ی زمين و زمان من........

         *******

  ديگر کلام تازه ای ندارم وگر نه زخم

  يک زخم کهنه است

  قربانت ای همه

  از سرزمين من

                     «يک شاعر گم نام»

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1386/04/26 و ساعت 19 |

باورکنيم فصل، ورق خوردَه است.......

 

وقتی که چرخ ها

از حرکت ايستاد

وقتی که رنج و کار

پرچم شد و شکفت

در پيچ و تاب باد

بايد

باورکنيم:

فصل، ورق خوردَه ا ست

فکری جديد آمده اَست و

اندیشه قديم را

بردَه ست

حرفی بزن

ای در نگاه تو

بغضی نهان

حرفی بزن

ای بی تو انقلاب

بر کام ديگران

درد نگفته را

فرياد کن

در کوچه های شهر

در گوش های کر

(مايی که بی تو باز

مجذوب خواب های کهنه ی خويشيم

بر بال قصّه ها)

 حرفی بزن

ای در سکوت تو

غوغای اين و آن

حرفی بزن

از جنس ديگری:

از جنس نان !

در میان تمام روزهای خدا دو روز است که پیوسته آزارم می دهد وپیوسته اندوهی بر براندوهم می افزاید ِ این دو روز ، یکی روز زن است ودیگری روز معلم .

دوگروهی که پیوسته مورد ستم واقع شده اند وپیوسته حقشان خورده شده وپیوسته به نام آنان کام ها ی بسیاری  روا شده است.  وای بر آن که هم زن است وهم معلم    .... وای بر من

با این چشم های کوچک چه رنج های بزرگی را باید دید وبا این دل درد مند چه غم های شگفتی را باید تحمل کرد .........

 

فروغ: "گفتم که بانگ هستی خود باشم، اما دريغ و درد که زن بودم..."

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1386/04/15 و ساعت 19 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين