تبليغاتX
نیستــــــــان

 

عمو نوروز....

باز در راه است پیرمرد مهربان با کوله پشتی

از میان چشمه های نور می آید

تا که از تاریکی و اندوه ما کاهد

ای عمو نوروز

چشمهامان بر در و دل در فراسو

کی زدر می آیی ای پیغمبر سبزی

دستهامان سبز خواهد شد

چشم ها بار دگر پرنور

آب و جارو کرده ام صحن و سرای خانه را

مقدمت بر چشم من

پیرمرد قصه های خوب

آشنای روزهای پاک

هیچ یادت هست ؟

کودکی در کوچه های خاکی دیروز

با سرانگشت ظریف خود

روی خاک نرم کوچه

قصه ی فصلی دگر می نوشت

پیرمرد مهربان قصه های خوب

کودک سرمست دیروزی

پیر فرتوت تباهی ها

در شبستان سیاهی ها ....

چشم در راه بهاران است ؟؟؟؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1385/12/19 و ساعت 22 |

شب ندارد سر خواب.

 

مي دود در رگ باغ

باد، با آتش تيزابش، فريادكشان.

 

پنجه مي سايد بر شيشة در

شاخ يك پيچك خشك

از هراسي كه ز جايش نربايد توفان.

 

من ندارم سر يأس

با اميدي كه مرا حوصله داد.

 

باد بگذار بپيچد با شب

بيد بگذار برقصد با باد.

 

گل كو مي آيد

گل كو مي آيد خنده به لب.

 

 

گل كو مي آيد، مي دانم،

با همه خيرگي باد

كه مي اندازد

پنجه در دامانش

روي باريكة راه ويران،

 

گل كو مي آيد

با همه دشمني اين شب سرد

كه خط بيخود اين جاده را

مي كند زير عبايش پنهان                      شاملو

+ نوشته شده توسط آذر بانو در دوشنبه 1385/12/07 و ساعت 13 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين