تبليغاتX
نیستــــــــان

مردميد، اما چه نامردم شديد...

پيشِ روي ما گذشت اين ماجرا
اين كري تا چند، اين كوري چرا؟
ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد
زخم‌ها را ديد و فريادي نكرد
پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنين افتاد حال؟
سينه مي‌بينيد و زخمِ خون‌فشان
چون نمي‌بينيد از خنجر نشان؟
بنگريد اي خام‌جوشان بنگريد
اين چنين چون خوابگردان مگذريد
آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد
چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افكنده از شرمِ جواب
آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سينه‌ها از كينه‌ها انباشتن...
آن چه بود؟ آن جنگ و خون‌ها ريختن
آن زدن، آن كشتن، آن آويختن
پرسشي كان هست همچون دشنه تيز
پاسخي دارد همه خونابه‌ريز
آن همه فرياد آزادي زديد
فرصتي افتاد ، زندانبان شديد

آن‌كه او امروز در بند شماست
در غم فرداي فرزندِ شماست
راه مي‌جستيد و در خود گم شديد
مردميد، اما چه نامردم شديد
كجروان با راستان در كينه‌اند
زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند
«آي آدم‌ها »  صداي قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست
ديده در گرداب كي وا مي‌كنيد؟
وه كه غرقِ خود تماشا مي‌كنيد.....   ( ؟؟ )

ابتهاج

+ نوشته شده توسط آذر بانو در پنجشنبه 1385/11/26 و ساعت 22 |

آفتاب لایق نیست

وگرنه می گفتم جرقه ی نگاه تواست

مرگ تو

مبداء تاریخ عشق

آغاز رنگ سرخ

معیار زندگی است

                 وخط با خون تو آغاز می شود........

                                                    ***

و شما دو تن! ای خواهر! ای برادر! ای شما که به انسان بودن معنا دادید، و به آزادی جان، و به ایمان و امید «ایمان» و «امید»، و با مرگ شکوهمند خویش به حیات زندگی بخشیدید.

 آری.ای دو تن! از آن روز دردناک که  خیال نیز از تصورش می هراسد و دل از دردش پاره می شود، چشم های این ملت از اشک خشک نشده است. توده ی  ما قرن هاست که در تب شما و در عشق شما می گرید. مگر نه عشق تنها با اشک سخن میگوید؟ این ملت در طول تاریخ در اندوه شما ضجه می زند و به این جرم ،تازیانه ها خورده و قتل عام ها دیده، و شکنجه ها کشیده و هرگز برای یک لحظه نام شما دو تن از لبش، و یاد شما از خاطرش، و آتش بی تاب عشق شما از قلبش نرفته است. هر تازیانه ای که از دژخیمی خورده است، داغ مهر شما را بر پشت پهلویش نقش کرده است.

ای زینب! ای زبان علی در کام! با ملت خویش حرف بزن. ای زن! ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت. زنان ملت ما، اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان میفکند، به تو محتاجند.

 بیش از همه وقت. جهل از یک سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوی دیگر به اسارت پنهان و تازه شان می کشاند. و از خویش و از تو بیگانه شان می سازد. آنان را بر استحمار کهنه و نو، بر بندگی سنتهای پوسیده و دلقک های عفن، بر ملعبه سازان تعصب قدیم و تفنن جدید، به نیروی فریادهایی که بر سر یک شهر، شهر قساوت و وحشت می کوبیدی و پایه های یک قرن، قرن جنایت و قدرت را می لرزانیدی، بر آشوب. تا در خویش برآشوبند و تار و پود این پرده های عنکبوت رنج و فریب را بدرند و تا در برابر این طوفان بر باد دهنده ای که وزیدن آغاز کرده است، ایستادن را بیاموزند. و این ماشین هولناک را که از آنها بازیچه های جدیدی می سازد، باز برای استحمار جدید، برای اغفال جدید، برای پر کردن ایام فراغت ( جدید )،. برای عزت بخشیدن به هوس های کثیف پوشالی، برای شور آفریدن به تالارها و خلوت های بی شور و بی روح اشرافیت جدید و برای سرگرمی زندگی پوچ و بی هدف و سرد جامعه رفاه، در هم بشکنند. و خود را از حرم های اسارت قدیم و  بازارهای بی حرمت جدید، به امامت تو ای زینب! نجات بخشند.

ای زینب! ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش! ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قداره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می رسانی.

زینب! با ما سخن بگو.

ای دختر علی! مگو که بر شما چه گذشت. مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی.... مگو که خداوند آن روز عزیزترین ارزش ها و عظمت هایی را که آفریده است، یک جا در ساحل فرات و بر روی ریگزارهای چسبیده بیابان تف چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه کرد تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده کنند. آری! ای زینب! مگو که در آنجا بر شما چه رفت. مگو که دشمنانتان چه کردند. دوستانتان چه کردند.

 آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می دانیم. ما همه را شنیده ایم. تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را به درستی گزارده ای. تو خود شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی. همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن می گفت.

اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه کنیم؟ لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم. دمی به ما گوش کن تا مصائب خویش را با تو بازگوییم. با تو ای خواهر مهربان. این تو هستی که باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر! که از کربلا می آیی و در طول تاریخ بر همه نسل ها می گذری و پیام شهیدان را می رسانی. ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی و بوی گلهای نو شکفته آن دیار را هنوز در پیرهن داری.

ای دختر علی! ای خواهر! ای که قافله سالار کاروان اسیرانی. ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.

و اما تو ای حسین! با تو چه بگویم؟

 شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل.

و تو ای چراغ راه! ای کشتی نجات! ای خونی که در بستر زمان جاری هستی و بر همه نسل ها می گذری و  زمین حاصل خیز راستی را سیراب خون می کنی و بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی و نهال تشنه ای را به برگ و بار و خرمی می نشانی.

آه. آری! ای آموزگار بزرگ شهادت! برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن. قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ما جاری ساز. و کفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سرد و فسرده ما بدم.

ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی. تا با هر قطره خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری و کالبد مرده و فسرده عهدی را گرم کنی و بدان جوشش و خروش و زندگی و عشق و امید دهی.

ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد مرده ی زمان ما، به تو و خون تو محتاج است

( دکتر شریعتی )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1385/11/06 و ساعت 23 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين