تبليغاتX
نیستــــــــان

من آدرس آسودگی خاطر را گم کرده ام!

ترانه ای بخوان ...شاهدی که گواه دهد در ساغر زندگی  هنوز جرعه ای مانده است!

نه هنوز پیر نشده ام ......پیاده شده ام

و می دانم در انتهای سفر.... ..جشن پایکوبی می کند و چراغ رنگین کمان ها.. ..سقف آسمان را آذین می بندد

ما قبل از پایان سفر همیشه می دیدیم .اما دیدنمان سیاه مشق تماشا کردن بود!

ما قبل از پایان سفر همیشه می شنیدیم !آوا ها و صدا ها را اما قامت شنیدن ما کوتاهتر از راز دیوار بین سکوت و صدا بود ...ما صدای بهم خوردن حرف ها را می شنیدیم ، اما موسیقی آنها را هرگز ...ما در عریان شدن رازهای باکره نامحرم بودیم! نامحرم!

طاق طاقت ما به ایوان لیاقت نرسید...بشریت تسبیح صد و یک دانه ای بود که از نخ زمان عبور نمود برای پر کردن خانه ماه ها و سال ها و از یاد برد که این تسبیح متولی مراقبه ی  عشق است!نه موکل موت زمان!!!!

برایم از امید آوازی بخوان ! من آسودگی خاطر را گم کرده ام

بر گلدسته آفرینش اذانی از ایمان بخوان!من آدرس توکل را گم کرده ام !و نماز گاهم  حسی مثل به اداره مالیات رفتن شاعر  است!

برایم از نشاط آوازی بخوان که من شادی جهان را در آواز تلخ خنیاگران یأس جستجو کرده ام و اکنون در پیاده رو عمر به چراغ قرمز رسیده ام..با این همه برایم از سواران آوازی بخوان!..... ( ؟؟؟ )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1385/10/19 و ساعت 10 |

كاوه يا اسكندر ؟

در شگفت از اين غبار بي سوار

 خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم

 آبها از آسيا افتاده ، ليك

باز ما با موج و توفان مانده ايم

 هر كه آمد بار خود را بست و رفت

 ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب

 زآن چه حاصل ، جز  دروغ و جز دروغ ؟

زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟

باز مي گويند : فرداي دگر

 صبر كن تا ديگري پيدا شود

 كاوه اي پيدا نخواهد شد دریغ

كاشكي اسكندري پيدا شود  ...              م - امید

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1385/10/05 و ساعت 22 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين