تبليغاتX
نیستــــــــان

 

حرف هایی را که نه نمی توان گفت

نه می توان گفت

باید به سکوت بخشید.

چه عذاب آور است

وقتی که باید

نگاهت را

در هزار صفحه

برای دیگران توضیح بدهی...

+ نوشته شده توسط آذر بانو در چهارشنبه 1385/03/31 و ساعت 17 |

هی دست افتخار پرچم به پای دار                شد رهبرم شهید در سنگر قلم

 

به یاد مردی از قبیله قلم

 

به قلم سوگند....                       

 

قلم توتم ماست ، توتم من است ، به قلم سوگند ، به خون سياهی که از حلقومش می چکد سوگند ٬ به رشحه ی خونی که از زبانش  می تراود سوگند ٬ به ضجه های دردی که از سينه اش بر می آيد سوگند  . . . که توتم مقدس را نمی فروشم ٬ نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسليم نمی کنم ٬ به کيسه ی زرش نمی بخشم ، بر سر انگشت تزويرش نمی سپارم ، دستم را قلم می کنم ، و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشمهايم را کور می کنم ، گوشهايم را کر می کنم ، پاهايم را ميشکنم ٬ انگشتانم را قطع می کنم ٬ سينه ام را می شکافم ٬ قلبم را می کشم ٬ حتی زبانم را می برم  . . . اما قلمم را به بيگانه نمی دهم

به جان او سوگند که جانم را فديه اش مي کنم ٬ اسمائيلم را قربانش می کنم ٬ به خون سياه  او سوگند ، که در غدير خون سر خم غوطه می خورم ٬ به فرمان او هر جا مرا بخواند ٬ هر جا مرا براند هر چه از من بخواهد   در طاعتش درنگ نمی کنم

قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، وديعه مريم پاک من است . در وفای او اسير قيصر نمی شوم ، زر خريد يهود نمی شوم . بگذار بر قامت بلند و راستين و استوار  قلمم ٬ به صليبم کشند ٬ به چهار ميخم کوبند

تا او که استوانه حياتم بوده است صليب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد . گواه شهادتم باشد ، تا خدا ببيند که به نامجويی بر قلمم بالا نرفتم . تا خلق بداند که به کامجويی بر سر گذشت حرام توتمم ننشسته ام

تا زور بداند ، زر بداند ، تزوير بداند ٬ که امانت خدا را فرعونيان نمی توانند از من گرفت ٬  وديعه عشق را قارونيان نمی توانند از من خريد ٬ و يادگار رسالت را بلعميان  نمی توانند از من ربود . قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم وديعه ی عشق است.

                     29 خردادوجاودانه یاد شریعتی ، گرامی باد 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در دوشنبه 1385/03/29 و ساعت 19 |

 

آه ای ابر بهاری مویه کن

روح تبدار مرا پا شویه کن                                                                      

این گران باری که بر دل می برم

 

هم تو می دانی چه مشکل می برم

 

سال ها آیین من بی خویشی است

 

حجم کشکولم پر از درویشی است

 

 باید امشب را عزاداری کنم

 

  تا سحر بر نعش دل زاری کنم...

 

 

تقدیم به مردی از تبار خدا...

 

از خرابات تا خرابه

 

دیری است  آمده اند

 

در اين مردستان ترديد

 

وزخم ناكامي خود راباخواب افيوني ما التيام می دهند

 

دیری است مانده اند...

 

وبرسر هفت سين وسوسه ي وسطی

 

چوب حراج به بهشت و دوزخ خداوند مي زنند

 

و همه بهشت را مي خرند تا از خرابات

 

به خواب افيوني خرابه بروند

دريغ كسي همچون تو پيدا نمي شود

 

تا تمامي دوزخ را يكجا بخرد

 

و بگريزد به ناكجاي اقليم بي كران

 

آن جا که دست هیچ بودنی

دامان اهوراییش را نمی آلاید

اینک تو رفته ای وما ماندگان قبیله ی ترس  در سکوت غمبار خویش چشم به راه ستاره ای هستیم که نمی درخشد....

            درزمین زبان حق بریده اند                                                           

                  حق، زبان تازیانه است

یادت چراغی عالم افروزاست درچهارراه وصل مشتاقان

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1385/03/20 و ساعت 0 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين