
به یاد سهراب...
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه ها در قفس است
حرفهايم مثل يك تكه چمن روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد
و به آنان گفتم
سنگ آرايش كوهستان نيست ...
|
به یاد سهراب... به تماشا سوگند + نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1385/02/05 و ساعت
22 |
لحظه ها در گذرند لحظه ها هم به شتاب از پی هم می گذرند هر نفس فرصت سبزی است که بر باد رود يا به افسوس زمانی که گذشت يا در انديشه فردايی دور يا در اندوه ندانستن ها و به هر جاذبه دل بستن ها در حصاری که به دور تن خود ساخته ايم همه در فاصله ها مشغله ها غرق شديم چه بسا ثانيه هايی که به غفلت بگذشت چه بسا ثانيه هايی که در آن می شد از تجربه لبريز شويم می شد از تلخی تکرار به ”گذشتن و ماندن“ برسيم اندکی هم در ”همين اکنون“ انديشه کنيم لحظه ای سبز که ديروز به فکرش بوديم فرصتی است که گر رفت، دگر باره نمی آيد باز + نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1385/02/03 و ساعت
18 |
|
|