تبليغاتX
نیستــــــــان

رستنی ها کم نیست        

  من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست        

   من و تو کم گفتیم
مثل هذ
یان دم مرگ از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم
دیدنی ها کم نیست            

 من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست           

 من و تو کم چیدیم 
وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست         

  من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبد باد با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم خواندیم            

   من و تو واماندیم
من و تو کم دیدیم                 

  من و تو کم چیدیم
وقت بیداری فریاد چه سنگین خفتیم
من و تو کم بودیم           

    من تو در میدان ها اما
آنک اندازه ی ما می خوانیم
ما به اندازه ی ما می بینیم
ما به اندازه ی ما می چینیم
ما به اندازه ی ما می روییم
من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جشن نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم که شده با هم باشیم    ( ؟ )        

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1384/10/30 و ساعت 17 |

خاموشانه

من در صدف تنها
 با دانه اي باران
 پيوسته مي آمیختم پندار مرواريد بودن را
غافل كه خاموشانه مي خشكد
در پشت ديوار دلم دريا...

از :ابتهاج

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1384/10/13 و ساعت 9 |

این منم ، شهرزاد که دیگر برای زمان لالایی نمی‌گویم تا هزار و یک ‌شب معهود م را زند‌گی کنم. نمی‌دانم چند شب را به خیال گریز از آ‌ن‌چه كه ناگزیرم کرده است ،  این‌جا توی همین قفس و در اسارت زمان به انتظار تحولی ،با هذیان‌های ساده‌ای که می‌بافتم خوش بودم ولی امشب، نمی‌دانم در چندم‌این شب دیگر می‌دانم با کابوس‌های بی کسی ام  کسی به خواب نمی‌رود. من زمان را بیدار نگه داشتم تا زوال مرا گوشه‌ی قفسی تماشا کند که هیچ روزنی به سپیده ندارد. روزی که این‌جا را شناختم کودکی بودم و امروز که قرن‌ها بعد است با انگشتان خونین از کندن بی‌حاصل این دیوارهای سیمانی به انتظار هزارویک‌مین شام، زمان را می‌نگرم که هنوز نمی‌داند می‌دانم که او هرگز به خواب نمی‌رود. هرگز. هرگز...

 

قصه گفتن را بس کن

 

شهرزاد!

 

زمان نمی‌خوابد

 

تو بر بستر حیله‌ای بی‌فایده

 

در هزارودوم‌این شب می‌میری

 

و گرشاسب

 

هرگز نخواهد آمد

+ نوشته شده توسط آذر بانو در پنجشنبه 1384/10/01 و ساعت 22 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين