تبليغاتX
نیستــــــــان
سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند
سلام ای شب معصوم
                          میان پنجره و دیدن
                           همیشه فاصله ای است ....

                                                                                                                        فروغ
+ نوشته شده توسط آذر بانو در چهارشنبه 1384/02/28 و ساعت 0 |

در وادی فاصله ها...

داستان این روزگار چیز دیگری است، زبان تمام قناری ها از باغ های بی بهار سخن می گوید ودلایل زیستن آدمی از دست رفته است بسیار می اندیشم که چه باید کرد؟همه ارزشهای نیک وحوادث ارزنده دگر گون شده اندو این دگر گونی به سمت صعود نیست اگر جهتی داشته باشد که دارد به جانب سقوط است0 ترس از دیوانگی مرا وادار به سکوت می کند ناچارم واژه ها را به شیوه سورالیست ها بکار بگیرم 0

تکراری بنویسم تکراری زندگی کنم وتکراری بمانم اما یک چیز تکراری نمی شود وآن اندیشه من است که تکراری نیست وهر روز راه تازه ای می جوید وراز تازه ای می یابد 0دل به فردایی است که مثل امروز نیست فردایی که دیوار های واهمه فرو می ریزد ودست های آشنا به یاری بی دستها ودست بسته ها می آید راه تازه ای می جوید گرچه گام حرکت ندارد، چه گام های حرکتش را بریده اند اما می داند که باید رفت حتی اگر پایی برای برای پیمودن نباشد و000دشواری نیز دراین است که بی پا باید رفت کـــــــه بی پـــــــــــــــــا رفتن بسیار سخت تر از بی دیده دیدن است 0 نسلی که به آگاهی وایمان او امیدوار بودم در برابر دیدگانم به هرز ونابودی نزدیک می شود و...دیری است که می پندارم چه باید کرد؟؟؟؟ دست

دستها می سايم

تا دری بگشايم

بر عبث می پايم

که به در کس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم می شکند.

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1384/02/23 و ساعت 23 |

مهربانی را بياموزيم

مهربانی را بياموزيم

فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سايبان از بيد مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

                      می شود در معنی يک گل شناور شد

مهربانی را بياموزيم

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

موسم نيلوفران يعنی که باران هست

                      يعنی يک نفر آبی است 

موسم نيلوفران يعنی

                      يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجيب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آيينه ها آميخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پيچيده با حسرت

چشم هايی مانده با ديوار روياروی

                    چشمها را می شود پرسيد

آسمان را می شود پاشيد

می شود از چشمهايش ...

                     چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!


می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجويی داشت

                    در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

                   در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آميخت

می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد

می شود کيفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد

در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد

                   من بهار ديگری را دوست می دارم

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

                      جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت

اشتياق چشم هايم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                      جشن رويش را بيفروزيم

دوستی را می شود پرسيد

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                      مهربانی را بياموزيم

http://www.hamyar.net/shereNo.htm

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1384/02/16 و ساعت 7 |

دهانت را می بويند
مبادا گفته باشی دوستت دارم.
دلت را می بويند                             
                     و عشق را
كنار تيرك راه
تازيانه می زنند.              
                     عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر 
                                     فروزان می دارند.
به انديشيدن ، خطر مكن .       
                               روزگار غريبی است نازنين
آنكه بر در می كوبد شباهنگام
به كشتن آمده است .
                              نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد
آنك ، قصابانند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوری خون آلود
                            روزگار غريبی ست ، نازنين
تبسم را بر لب ها جراحی می كنند
و ترانه را بر دهان.
                                 شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد
كباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
                              روزگار غريبی ست ، نازنين
ابليسِ پيروزومست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است .
                                 خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد
 


"احمد شاملو"


 
+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1384/02/09 و ساعت 1 |

خدایا چه حکمتی است در این همه نیرنگ وتزویری که مجبور به دیدن آن هستم ؟

چه حکمتی است در این همه ستم وبی عدالتی که مردم من مجبور به پذیرش آن شده اند ؟

چه حکمتی است دراین همه آیه های یأسی که به نام توو از مأذنه ی دوست تو محمد می خوانند؟

چه حکمتی است 000 چه حکمتی ا ست؟؟؟

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1384/02/06 و ساعت 18 |
 

هنگام سپيده دم خروس سحري
داني كه چرا همي كند نوحه گري؟
يعني كه: نمودند در آيينة صبح
كز عمر شبي گذشت و تو بي‌خبری

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1384/02/06 و ساعت 8 |

+ نوشته شده توسط آذر بانو در دوشنبه 1384/02/05 و ساعت 14 |
نه شهرهای ويران، نه باغ های سبز
دنيای پيش رومان برهوتيست
تا آنسوی نهايت، تا ... هيچ

ديگر در ما شور گلايه هم نيست
شور گلايه از بد، دشنام با بدی
ديگر در ما شور مردن هم نيست
رود شقاوت ما جاريست
تا چشمه سار خشک شکايت ، تا ... هيچ

ما گله را سپرديم
به دره های پر گرگ
کاريزهای ويران را
به فوج سوگوار کبوترها
و بافه های فربه جو را
به اسب های باد سپرديم
ما راه اوفتاديم
از خشکسال فرجام، تاچشمه بدايت،
تا ... هيچ

ياران ناموافق
در چار راه خستگی از هم جدا شدند
اين يک درون معبد پندار ماند
آن يک به کنج صومعه اعتکاف و
هيچيک
ـ با آنکه هيچيک،
سيمرغ را دروغ نمی انگاشت
بالا نکرد سر سوی منشور قاف

ياران موافق ديگر
با چاتشبند خالی چوپانی
از راهکوره های برگشت
رد قبيله های کهن بگرفتند
و انتظار حادثه را
اين يک کجاوه بند ليلی شد
وان ديگری،
ميرآخور فسيله مجنون
اما
در انحنای جاده تاريخ
ارابه ای غبار نيفشاند
از بيستون سرخ حکايت ، تا ما ، تا ... هيچ
ما، باز باختيم

اسب "کرند" مجنون
و ناقه سفير "ليلا" را
ـ با تيشه کذايی "استاد"
در کاروانسرای دیدار
_ در بازگشت
یکشب ، بهای نانخورشی
و مزد خوابگاهی از کاه،
پرداختيم

ما راه اوفتاديم، از نو
از کاروانسرای نهايت، تا ...

 

از منو چهر آتشی

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1384/02/04 و ساعت 23 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين