تبليغاتX
نیستــــــــان
        

و...عدالت ستم معقولی است

                که درون رگ قانون جاری است ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1384/01/28 و ساعت 13 |

دستمال تیرۀ قانون          

وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا

با دستمال تیرۀ قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم : باید، باید، باید

دیوانه وار دوست بدارم

  از  فروغ

 

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1384/01/28 و ساعت 13 |
حیفم آمد که این همه عشق وعظمت بایگانی شود

زنده یادشریعتی

 

خدایا:  مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان. اضطراب هاي بزرگ, غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن. لذت را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.
 خدايا :  انديشه و احساس مرا در سطحي پائين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد
شبه آدم هاي اندك را متوجه شوم, چه, دوست تر مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا, همچون اينان كوچكواري گول زن.
خدايا :  مرا ز چهار زندان بزرگ انسان: طبيعت
, تاريخ, جامعه و خويشتن رها كن,تا آنچنان كه تو, اي آفريدگار من, مرا آفريده اي ـ خود آفريدگار خود باشم, نه كه ـ همچون حيوان ـ خود را با محيط كه , كه محيط را با خود, تطبيق دهم.
خدايا :  آتش مقدس شك را آنچنان در من بيفروزتا همة يقين هايي را كه در من نقش كرده اند
, بسوزد. و آنگاه , ز پس تودة اين خاكستر, لبخند مهراوه بر لبهاي صبح يقيني شسته از هر غبار , طلوع كند.
خدايا :  مرا ز فقر ترجمه و زبوني تقليد نجات بخش تا قالب هاي ارثي را بشكنم
, تا در برابر قالب ريزي غرب بايستيم و تا ـ همچون اين ها و آن ها ـ ديگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تكان دهم !

خدايا :  اين خرد خرده بين حسابگر مصلحت پرست را كه بر دو شاهبال
هجرت از هست , و معراج به باشد م, بندهاي بی شمار می زند, در زير گام هاي اين كاروان شعله هاي بيقرار شوق, كه در من شتابان ميگذرد, نابود كن !
خدايا :  تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي
, سپاس مي گزارم كه دشمنان مرا از ميان احمق ها برگزيني, كه چند دشمن ابله, نعمتي است كه خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مي كند.
خدايا :  مرا هرگز مراد بيشعورها و محبوب نمك هاي ميوه مگردان.
خدايا :  بر اراده
, دانش, عصيان, بي نيازي, حيرت, لطافت روح, شهامت و تنهايي ام بيفزاي.
خدايا :  مرا ياري ده تا جامعه ام را بر سه پايه كتاب
, ترازو و آهن استوار كنم, و دلم را از سه سرچشمه حقيقت, زيبايي و خير سيراب سازم.
خدايا :  اين كلام مقدسي را كه به
روسو   الهام كرده اي, هرگز از ياد من مبر كه : من دشمن تو و عقايد تو هستم, اما حاضرم جانم را براي آزادي تو و عقايد تو فدا كنم !
خدايا :  جامعه ام را از بيماري تصوف و معنويت زدگي شفا بخش
, تا به زندگي و واقعيت بازگردد, و مرا از ابتذال زندگي و بيماري واقعيت زدگي نجات بخش, تا به آزادي عرفاني و كمال معنوي برسم.
خدايا :  به روشنفكراني كه اقتصاد را اصل  می دانند
, بياموز كه : اقتصاد هدف نيست; و به مذهبي ها كه كمال را هدف ميدانند, بياموز كه : اقتصاد هم اصل است.
خدايا :  اين آيه را كه بر زبان داستايوسكي رانده اي
, بر دلهاي روشنفكران فرودآر كه : اگر خدا نباشد, همه چيز مجاز است جهان فاقد معني و زندگي فاقد هدف و انسان پوچ است, و انسان فاقد معني, فاقد مسئوليت نيز هست.
خدايا :  در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي ميكشاند
, مرا , با نداشتن و نخواستن , روئين تن كن.
خدايا :  در تمامي عمرم
, به ابتذال لحظه اي گرفتارم مكن كه به موجوداتي برخورم كه در تمامي عمر, لحظه اي را در ترجيح عظمت, عصيان و رنج بر خوشبختي, آرامش و لذت اندكي ترديد كرده اند.
خدايا :  به هر كه دوست مي داري بياموز كه : عشق از زندگي كردن بهتر است
, و به هر كه دوست تر مي داري, بچشان كه : دوست داشتن از عشق برتر !
خدايا :  به من توفيق تلاش
, در شكست; صبر , در نوميدي; رفتن, بي همراه; جهاد , بي سلاح; كار , بي پاداش; فداكاري , در سكوت; دين , بي دنيا; مذهب , بي عوام; عظمت , بي نام; خدمت , بي نان; ايمان , بي ريا; خوبي , بي نمود; گستاخي , بي خامي; مناعت , بي غرور; عشق , بي هوس; تنهايي , در انبوه جمعيت; دوست داشتن , بي آنكه دوست بداند; روزي كن.

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1384/01/27 و ساعت 23 |
در سراشیبی که نامش زندگیست

با همه بیگانگی ها می روم

می روم شاید که در دشتی بزرگ

در سراشیبی که نامش زندگیست

باز یابم آنچه را گم کرده ام

؟؟

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1384/01/21 و ساعت 6 |

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای            ماآن شقایقیم که با داغ زاده ا یم

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1384/01/13 و ساعت 2 |

اين روزها
اسفنديار تبليغ لنز مي کند و
دهقان توس
به برگه هاي جريمه نگاه مي کند و
محمود غزنوي
با بنزي سياه مي گذرد
از چراغ قرمز
اگر دماوندي که قصه از آنجا آغاز شد
همين دماوند است
پس رستم کجاست ؟
گرد آفريد کو ؟
من که در اين خيابان ها
جز سودابه هيچ نمي بينم

 

ـ آقا لطفا فندک تان ...
مي خواهم پر سيمرغ را آتش بزنم                از علی رضا قزوه

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1384/01/12 و ساعت 0 |

پيش از تولد پا به راه افتاده بودم

رفتنم گرچه از ياد همه پاها رفته است

اماهمچنان می روم شاید رسیدنی باشد

شایدپیش از طلوع مرگ به چشمه ی حیات  دست یافتم

+ نوشته شده توسط آذر بانو در چهارشنبه 1384/01/03 و ساعت 8 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين