زنده یادشریعتی 
خدایا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان. اضطراب هاي بزرگ, غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن. لذت را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.
خدايا : انديشه و احساس مرا در سطحي پائين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد “ شبه آدم هاي اندك” را متوجه شوم, چه, دوست تر مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا, همچون اينان كوچكواري گول زن.
خدايا : مرا ز چهار زندان بزرگ انسان: طبيعت, تاريخ, جامعه و خويشتن رها كن,تا آنچنان كه تو, اي آفريدگار من, مرا آفريده اي ـ خود آفريدگار خود باشم, نه كه ـ همچون حيوان ـ خود را با محيط كه , كه محيط را با خود, تطبيق دهم.
خدايا : آتش مقدس شك را آنچنان در من بيفروزتا همة يقين هايي را كه در من نقش كرده اند, بسوزد. و آنگاه , ز پس تودة اين خاكستر, لبخند مهراوه بر لبهاي صبح يقيني شسته از هر غبار , طلوع كند.
خدايا : مرا ز فقر ترجمه و زبوني تقليد نجات بخش تا قالب هاي ارثي را بشكنم, تا در برابر قالب ريزي غرب بايستيم و تا ـ همچون اين ها و آن ها ـ ديگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تكان دهم !
خدايا : اين خرد خرده بين حسابگر مصلحت پرست را كه بر دو شاهبال “ هجرت” از “ هست” , و “معراج” به “ باشد” م, بندهاي بی شمار می زند, در زير گام هاي اين كاروان شعله هاي بيقرار شوق, كه در من شتابان ميگذرد, نابود كن !
خدايا : تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي, سپاس مي گزارم كه دشمنان مرا از ميان احمق ها برگزيني, كه چند دشمن ابله, نعمتي است كه خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مي كند.
خدايا : مرا هرگز مراد بيشعورها و محبوب نمك هاي ميوه مگردان.
خدايا : بر اراده, دانش, عصيان, بي نيازي, حيرت, لطافت روح, شهامت و تنهايي ام بيفزاي.
خدايا : مرا ياري ده تا جامعه ام را بر سه پايه كتاب, ترازو و آهن استوار كنم, و دلم را از سه سرچشمه حقيقت, زيبايي و خير سيراب سازم.
خدايا : اين كلام مقدسي را كه به “روسو “ الهام كرده اي, هرگز از ياد من مبر كه : من دشمن تو و عقايد تو هستم, اما حاضرم جانم را براي آزادي تو و عقايد تو فدا كنم !
خدايا : جامعه ام را از بيماري تصوف و معنويت زدگي شفا بخش, تا به زندگي و واقعيت بازگردد, و مرا از ابتذال زندگي و بيماري واقعيت زدگي نجات بخش, تا به آزادي عرفاني و كمال معنوي برسم.
خدايا : به روشنفكراني كه اقتصاد را اصل می دانند, بياموز كه : اقتصاد هدف نيست; و به مذهبي ها كه كمال را هدف ميدانند, بياموز كه : اقتصاد هم اصل است.
خدايا : اين آيه را كه بر زبان داستايوسكي رانده اي, بر دلهاي روشنفكران فرودآر كه : “ اگر خدا نباشد, همه چيز مجاز است” جهان فاقد معني و زندگي فاقد هدف و انسان پوچ است, و انسان فاقد معني, فاقد مسئوليت نيز هست.
خدايا : در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي ميكشاند, مرا , با نداشتن و نخواستن , روئين تن كن.
خدايا : در تمامي عمرم, به ابتذال لحظه اي گرفتارم مكن كه به موجوداتي برخورم كه در تمامي عمر, لحظه اي را در ترجيح عظمت, عصيان و رنج بر خوشبختي, آرامش و لذت اندكي ترديد كرده اند.
خدايا : به هر كه دوست مي داري بياموز كه : عشق از زندگي كردن بهتر است, و به هر كه دوست تر مي داري, بچشان كه : دوست داشتن از عشق برتر !
خدايا : به من توفيق تلاش , در شكست; صبر , در نوميدي; رفتن, بي همراه; جهاد , بي سلاح; كار , بي پاداش; فداكاري , در سكوت; دين , بي دنيا; مذهب , بي عوام; عظمت , بي نام; خدمت , بي نان; ايمان , بي ريا; خوبي , بي نمود; گستاخي , بي خامي; مناعت , بي غرور; عشق , بي هوس; تنهايي , در انبوه جمعيت; دوست داشتن , بي آنكه دوست بداند; روزي كن.
+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه
1383/12/01 و ساعت
23 |