تبليغاتX
نیستــــــــان

در معبر آیینه ها نشسته ام شب را با دلم ودلم را با شب خلوتی خوش است

 

باران هزار رنگ غم ،از آسمان ابری دیدگانم فرو می ریزد ،کابوس هزار

 

درد نگفته وهزار بغض فرو خورده ،خواب بی خوابی ام را تعبیر می کند.

 

من همان سایه ام که در گستره ی کویر گل مجروحی را یافتم که درکنارش

 

جایی برای اقامت نبود.

 

ازمومیایی حیات بیرون خزیدم در جستجوی دنیای دیگر 000اکنون در

 

سر زمینی به بندم که نگاه مردمانش دشنه ی هزار دم نیرنگ است و

 

بازیچه ی کودکانش آیینه های شکسته .

 

دیگر مرا در حصار زمین مجویید،آوای من از فرا سوی ابر ها می آید .

 

              این شنبه توفانی

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1383/12/30 و ساعت 22 |

آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي
که شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي کردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز

بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام
لحظه هاي راه مي آميخت
و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم های
 رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ،
که مي ريخت   ۰۰۰                                  از فروغ فرخزاد                                          

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1383/12/30 و ساعت 0 |

تقاضاي سبز شدن                          از زنده یاد هراتی


عيد، «حول حالنا» است
كه واجب است بفهميم
عيد، شوقي است
كه پدرم را به مزرعه مي خواند
عيد، تن پوش كهنه باباست
كه مادر
آن را به قد من كوك مي زند
و من آن قدر بزرگ مي شوم
كه در پيراهن مي گنجم
عيد، تقاضاي سبز شدن است
يا مقلب القلوب!

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/12/29 و ساعت 0 |

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1383/12/23 و ساعت 1 |

  چراغ صاعقه ی آن سحاب روشن باد

  که زد به خرمن ما آتـــــــش  محبت او

 

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1383/12/16 و ساعت 0 |
كاوه يا اسكندر ؟

در شگفت از اين غبار بي سوار

 خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم

 آبها از آسيا افتاده ، ليك

باز ما با موج و توفان مانده ايم

 هر كه آمد بار خود را بست و رفت

 ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب

 زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟

زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟

باز مي گويند : فرداي دگر

 صبر كن تا ديگري پيدا شود

 كاوه اي پيدا نخواهد شد ،  اميد

كاشكي اسكندري پيدا شود             از آوای آزاد

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/12/15 و ساعت 0 |

رُستنیها کم نیست
من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنیها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز
چنین درهم و برهم گفتیم

دیدنیها کم نیست
من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم

چیدنیها کم نیست
من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنیها کم نیست
من و تو کم خواندیم

من و توساده‌ترین شکل سرودن را
در معبر باد
با دهانی بسته واماندیم

من و تو کم خواندیم
من و تو واماندیم
من و تو کم دیدیم
من و تو کم چیدیم
من وتو کم گفتیم
وقت بیداری فریاد
چه سنگین خفتیم!

من و تو کم بودیم
من و تو اما
در میدانها
آنک اندازه‌ی ما میخوانیم

ما به اندازه ما میبینیم
ما به اندازه ما میچینیم
ما به اندازه ما میگوییم
ما به اندازه ما میروییم

من و تو
خم نه و
در هم نه و
کم هم نه
که میباید با هم باشیم

من و تو حق داریم
در شب این جنبش
نبض آدم باشیم

من وتو حق داریم که به اندازه ما هم شده،
با هم باشیم

گفتنیها کم نیست...

از یک دوست

+ نوشته شده توسط آذر بانو در دوشنبه 1383/12/10 و ساعت 23 |

 

تواگر در تپش باغ خدا را دیدی

    همتی کن وبگو :

       ماهی ها

       حوضشان بی آب است.

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1383/12/09 و ساعت 14 |
 

دلم گرفته ای دوست هوای گریه بامن

                    گراز قفس گریزم کجاروم کجا من

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/12/08 و ساعت 0 |

آواي بيداري

 

درين شبها

كه گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر ميترسد

درين شبها

كه هر آئينه با تصوير بيگانه است

درين شبها

كه پنهان مي كند هر چشمه اي سّر و سرودش را

درين شبهاي ظلماني

چنين بيدار و درياوار

توئي تنها كه مي خواني

توئي تنها كه مي بيني

توئي تنها كه مي بيني

هزاران كشتي كالاي اين آسوده بندر را

بسوي آبهاي دور ، چون سيلاب در غرش

توئي تنها كه مي خواني

رثاي قتل عام و خون پامال تبارآن شهيدان را

توئي تنها كه مي فهمي

زبان رمز و آواز چگور نااميدان را

بر آن شاخ بلند ، اي نغمه ساز باغ بي برگي

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختاني كه اينك در جوانه هاي سرد باغ در خوابند

بمان تا دشت هاي روشن آئينه ها ، گل هاي جوباران

تمام نفرت و نفرين اين ايام غارت را

ز آواز تو دريابند

تو غمگين تر سرود حسرت و چاووش اين ايام

تو باراني ترين ابري كه مي گريد

بباغ مزدك و زرتشت

تو عصياني ترين خشمي كه مي جوشد

ز جام و ساغر خيام

 

 

درين شب ها

كه گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر مي ترسد

و پنهان مي كند هر چشمه اي سّر و سرودش را

درين شب هاي ظلماني

چنين بيدار و درياوار

توئي تنها كه مي خواني

 

 

از شفيعي كدكني

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در پنجشنبه 1383/12/06 و ساعت 23 |

 

 

ازامروز تصمیم بگیرید به جای آن که قربانی تغییرباشید استاد تغییرشوید

                                       

                                                                                                      

+ نوشته شده توسط آذر بانو در چهارشنبه 1383/12/05 و ساعت 23 |

 

 

   

سعی نکنید همواره سازگار باشید این سازگاری به معنای آن است که

همواره کرواتی ببندیم که به جوراب ما می آید به معنای آن است که فردا هم همان

عقیده ی امروز را داشته باشیم پس حرکت سیارات چه؟کجا میروند ؟

تا زمانی که به دیگری آسیب نمی رسانید هراز گاهی تغییر عقیده بدهید .بی احساس شرم

خودتان رانقض کنید .این حّق شماست مهم نیست که دیگران چه می اندیشند 000

چون در هر صورت فکرش را می کنند . پس آرام باشید بگذارید جهان راه خودش را

برود لذت غافلگیر کردن خودرا کشف کنید .

پولس قدیس گفته :خداوند روی زمین دیوانگی ها را خلق کرد تا خردمندان را شرمنده کند

از پاؤلو کوِِِیلیو

+ نوشته شده توسط آذر بانو در چهارشنبه 1383/12/05 و ساعت 23 |

گام در راه پر دامي نهاديم

 

كه پيش از اينش

 

          پيچاپيچش چنين نبود

 

پيش از اينها خداي خدايي مي كرد و

 

غرور سر به زمين نمي ساييد

 

پيش از اينها زمين

 

دهان گشوده

 

فرياد كافور بر نمي داشت

 

به كشتار آدمي

 

تا غرور انساني

 

را به تكاني ببلعد

 

 

}{

 

آسمان بود و ماهش

 

دريا و ماهيانش

 

من و روي ماهت

 

چشمان و ماهيان دريايت

 

}{ 

 

نكند خداي ناكرده

 

خدا كه نيستي

 

كه زمين را

 

به لذت سيبي نخورده

 

در دستهاي سليطه حوا

 

حراج خون كرده باشي

 

چشمهات را چند سطري توي كوچه ام ورق بزن.

 

{}

 

حالا ، دهان بند مي زنيم و

 

قانون گرداب خويش را

 

به هذيان تب آلوده اي

 

مي بخشيم

 

و تنها و تشنه براي دل دل

 

گنجشكها مي گرييم

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1383/12/04 و ساعت 22 |

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/12/01 و ساعت 23 |

 

 زنده یادشریعتی

 

خدایا:  مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان. اضطراب هاي بزرگ, غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن. لذت را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.
 خدايا :  انديشه و احساس مرا در سطحي پائين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد
شبه آدم هاي اندك را متوجه شوم, چه, دوست تر مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا, همچون اينان كوچكواري گول زن.
خدايا :  مرا ز چهار زندان بزرگ انسان: طبيعت
, تاريخ, جامعه و خويشتن رها كن,تا آنچنان كه تو, اي آفريدگار من, مرا آفريده اي ـ خود آفريدگار خود باشم, نه كه ـ همچون حيوان ـ خود را با محيط كه , كه محيط را با خود, تطبيق دهم.
خدايا :  آتش مقدس شك را آنچنان در من بيفروزتا همة يقين هايي را كه در من نقش كرده اند
, بسوزد. و آنگاه , ز پس تودة اين خاكستر, لبخند مهراوه بر لبهاي صبح يقيني شسته از هر غبار , طلوع كند.
خدايا :  مرا ز فقر ترجمه و زبوني تقليد نجات بخش تا قالب هاي ارثي را بشكنم
, تا در برابر قالب ريزي غرب بايستيم و تا ـ همچون اين ها و آن ها ـ ديگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تكان دهم !

خدايا :  اين خرد خرده بين حسابگر مصلحت پرست را كه بر دو شاهبال
هجرت از هست , و معراج به باشد م, بندهاي بی شمار می زند, در زير گام هاي اين كاروان شعله هاي بيقرار شوق, كه در من شتابان ميگذرد, نابود كن !
خدايا :  تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي
, سپاس مي گزارم كه دشمنان مرا از ميان احمق ها برگزيني, كه چند دشمن ابله, نعمتي است كه خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مي كند.
خدايا :  مرا هرگز مراد بيشعورها و محبوب نمك هاي ميوه مگردان.
خدايا :  بر اراده
, دانش, عصيان, بي نيازي, حيرت, لطافت روح, شهامت و تنهايي ام بيفزاي.
خدايا :  مرا ياري ده تا جامعه ام را بر سه پايه كتاب
, ترازو و آهن استوار كنم, و دلم را از سه سرچشمه حقيقت, زيبايي و خير سيراب سازم.
خدايا :  اين كلام مقدسي را كه به
روسو   الهام كرده اي, هرگز از ياد من مبر كه : من دشمن تو و عقايد تو هستم, اما حاضرم جانم را براي آزادي تو و عقايد تو فدا كنم !
خدايا :  جامعه ام را از بيماري تصوف و معنويت زدگي شفا بخش
, تا به زندگي و واقعيت بازگردد, و مرا از ابتذال زندگي و بيماري واقعيت زدگي نجات بخش, تا به آزادي عرفاني و كمال معنوي برسم.
خدايا :  به روشنفكراني كه اقتصاد را اصل  می دانند
, بياموز كه : اقتصاد هدف نيست; و به مذهبي ها كه كمال را هدف ميدانند, بياموز كه : اقتصاد هم اصل است.
خدايا :  اين آيه را كه بر زبان داستايوسكي رانده اي
, بر دلهاي روشنفكران فرودآر كه : اگر خدا نباشد, همه چيز مجاز است جهان فاقد معني و زندگي فاقد هدف و انسان پوچ است, و انسان فاقد معني, فاقد مسئوليت نيز هست.
خدايا :  در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي ميكشاند
, مرا , با نداشتن و نخواستن , روئين تن كن.
خدايا :  در تمامي عمرم
, به ابتذال لحظه اي گرفتارم مكن كه به موجوداتي برخورم كه در تمامي عمر, لحظه اي را در ترجيح عظمت, عصيان و رنج بر خوشبختي, آرامش و لذت اندكي ترديد كرده اند.
خدايا :  به هر كه دوست مي داري بياموز كه : عشق از زندگي كردن بهتر است
, و به هر كه دوست تر مي داري, بچشان كه : دوست داشتن از عشق برتر !
خدايا :  به من توفيق تلاش
, در شكست; صبر , در نوميدي; رفتن, بي همراه; جهاد , بي سلاح; كار , بي پاداش; فداكاري , در سكوت; دين , بي دنيا; مذهب , بي عوام; عظمت , بي نام; خدمت , بي نان; ايمان , بي ريا; خوبي , بي نمود; گستاخي , بي خامي; مناعت , بي غرور; عشق , بي هوس; تنهايي , در انبوه جمعيت; دوست داشتن , بي آنكه دوست بداند; روزي كن.

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/12/01 و ساعت 23 |

خوشبختی!!!
خوشبختی را نمی توان وام گرفت!

خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای به عاريت خواست!

خوشبختی را نمی توان دزديد! نمی توان خريد!نمی توان تکدی کرد!

بر سر سفره ی خوشبختی ديگران ؛همچو يک نا خوانده مهمان ؛حريصانه و شکم پرورانه نمی

توان نشست و لقمه ای برداشت که گلو گير نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند!

پرنده ی سعادت ديگری را نمی توان به دام انداخت به خانه ی خويش آورد و در قفسی محبوس

کرد ! به اميد باطلی به خيال خامی!

خوشبختی نامه ای نيست که يک روز نامه رسانی ؛زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست

های منتظر تو بسپارد! خوشبختی ؛ساختن عروسک کوچکی ست از يک تکه خمير نرم شکل

پذير ... به همين سادگی ؛به خدا به همين سادگی! اما يادت باشد که جنس آن خمير بايد از

عشق و ايمان باشد نه چيز ديگر!

به خدا به همين سادگی!

 (نادر ابراهيمی)
+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/12/01 و ساعت 5 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين