تبليغاتX
نیستــــــــان

سلام همشاگردي... خوبي؟

حال من هم خوب است ... اينطور بايد گفت! يادت هست؟

همان كه مداد لاي انگشتهايمان مي‌گذاشت و درس ارادت مي‌داد

حالا بين جمهوري و آزادي مسافركشي مي‌كند و با خانم‌هاي بزك كرده لاس مي‌زند

يادت هست؟ دارا انار داشت با موهايي آب و شانه كرده و يقه يي تميز

و حالا كسي نمي‌پرسد كه او كنار كدام منقل باري به هر جهت چرت مي‌زند!

سارا هم انار داشت و حالا كسي اهميتي نمي‌دهد

كه امشب دوباره در كدام خانه كتاب عشق را ورقي ديگر مي‌زند

مي‌دانم،  ديرت شده است ... خداحافظ همشاگردي!

*

گرسنگان شعر نمي‌خوانند، خستگان شعر نمي‌خوانند

حتا شاعران نيز ديگر شعر نمي‌خوانند

پفيوزان هم كه هيچوقت شعر نمي‌خواندند

كسي ما را جدي نمي‌گيرد

*

و اينك خيابان‌هاي شهر و پرسه‌اي ديگر!

من در شهر شما بزرگ نشدم، ذره ذره كودكيم را از دست دادم

به من بگوييد، بگوييد كدام سخت‌تر است

با شما بودن يا تنها بودن؟

اينجا يا لگدت می زنند يا پرستشت می کنند.

 

*

از اين ابتذال كه تا استخوانتان را فاسد كرده نمي‌گذاريد سخن بگويم

از آنان كه دل به ايشان سپرديد و مي‌دانستيد لجن‌مالش مي‌كنند

و از آينده‌اي كه نداريد و جرات قبولش را نداريد نمي‌گذاريد سخن بگويم

آقايان وقتش است سيفون مغزتان را بکشيد!

با من از فضيلت هاي گنديدة خود سخن نگوييد

چون ممکن است سی سال تحقير را رويتان بالا بياورم

*
خيلي وقت است خيابانها را چراغ باران كرده اند

ولی من ديگر دنبال آدم نمی گردم

*

و اينك تنها مجالي

براي به شهادت گرفتن درختان غمزده

و نيمكت‌هاي خالي پارك

چرا كه به وهم تاريخ نمي‌توان دل بست.                   

                                                                                        ض.ق

 

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1383/11/30 و ساعت 2 |

ضحاک

        

نبرد ميان داد و بيداد كه ملتها در طول تاريخ با آن روبرو بوده اند، موضوعي نيست كه در انحصار زماني خاص واز آن ملتي خاص بوده باشد. اين مبارزه پيگير به جلوه هاي مختلف از ديرباز از آنسوي سده ها، از پس ستيغ بلند سالها و ماهها، از آنسوي كرانه هاي دور تاريخ تا به امروز، از گذشتهاي بس دور تاكنون، از كنون تا بقاي بشريت، با بيان واژه ها و مفاهيم خاص خود (ظلمت و نور، كژي و راستي، سياهي و سپيدي، اهريمني و اهورايي، ناپاكي وپاكي، شر و خير…) در متن تاريخ نژادهاي گوناگون چه در قالب اسطوره و حماسه وچه در قالب داستانها و روايات ملي و مذهبي و پندنامه ها گنجانيده شده است و آژنگ جبين پدرانشان را براندام دارد و بسان صخرهاي مي ماند كه دانش نياكان آن قوم را دردل خود جاي داده و گواه روزهاي بي شمار تاريخشان حتي بيشمارتر از ريگ هاي سرزمينشان مي باشد. چرا كه هيچ ملتي در دنيا نيست كه بي جنگ و مبارزه پديد آمده باشد و پيداست كه دراين مبارزات پهلواناني نيز وجود داشته اند كه مايه مباهات مردم خويش بوده اند. 

پهلواناني كه تجسم عيني و واقعي آمال و آروزهايشان بوده وايشان هم رنج شكست ها و لذت پيروزي هايشان را در سروده هاي خويش وصف نموده اند تا نبوغ خفته و شكوفه هاي نشكفته خود را بدينسان شكوفا سازند واز تاريخشان بوسيله مرداني كه آن تاريخ را ساخته اند   ويادگار پر شكوه پدرانشان مي باشند براي خود سايباني ساخته تا آروزهاي خويشتن را در وجود فرزندان خود بكارند، كه دراين ميان حماسه در ادبيات داستاني جهان مقامي شامخ دارد ودر حقيقت مشعل فروزان دوران تاريك پيش از تاريخ يك ملت محسوب ميگردد. زيرا رودخانه حماسه كه بر پهنه زندگي، اين دشت بيكران آرزوها و پرواز انديشهها جاري است از خون اصيلترين مردان، سرخرنگ است و داستان ضحاك نيز از جمله آنها است

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1383/11/30 و ساعت 1 |

 

      حقّ ما                                

  

من هزارسال است زیرباران ایستاده ام  :دربرابر کعبه ،زیر تیغ برهنه ی آفتاب ؛در سنگر به

 

انتظارلحظه ی موعود جاری درتمامی لحظه ها،درتن طوفان –بر فراز بلند ترین امواج و

 

«هزار»ابزاری است که اعتبارش تنها در یادآوری عمق است نه طول .

 

عشق یک قطار مسافربری نیست تا تواگر کمی دیر رسیدی ،قطار رفته باشد وتومانده باشی

 

_باچمدان های سنگین ،باتأسف،با قطره های اشکی درچشمان حسرت _

 

پویش عشق در خود عشق است نه در گل عطر آگینی که بر سینه ی عشق می زنی یا گردن

 

بند مرواریدی که بر گردنش می آویزی .

 

عشق مطلقاً چیزی اشرافی نیست تا بتوانی آ ن را به دلیل آنکه از رفاه برمی آید محکوم

 

کنی .عشق ،فقط رشد روح می خواهد .حق نیست که آدمی را به انکار حق بکشانند .

 

باری؟صد بار لااقل....وبه هرحال نشد .هیچ چیز آن طور که می خواستیم نشـــــــــد...

 

بلــــه ...هیچ چیز ،دیگر تا مدتها شبیه خودش نشـــــد یعنی بود امّا نمی گذاشتند بشود

 

کا ر،عشق ،آرمش آزادی ...

 

حکومت هایی که معنی دوست داشتن را نمی فهمند نفرت انگیزند ونفرت انگیز ترین

 

چیزی که خداوند رخصـــــــــــــــــــت داد تا ابلیس به انسان هدیه کند حکو متی است

 

که عشق را نمی فهمـــــــــــــــــــد.               از نادر ابراهیمی

 

 

                                      

+ نوشته شده توسط آذر بانو در چهارشنبه 1383/11/28 و ساعت 21 |

ای کاش

با  سروهاي  سبز جوان  در شهر

 از روز  پيش  وعده  ديدار  داشتم

 ديوانگي ست

 نيست ؟

  اينك  تو نيستي  كه  ببيني

با هر جوانه  خنجر  فريادي  ست

 افسوس

 خاموش  گشته در من

  آن  پر شكوه  شعله  خشم  ستاره سوز

 اي خوبتربيا

 اين  شعله  نهفته  به  دهليز سينه  را

 چون  آتش  مقدس  زردشت  برفروز

  اي خوبتر  بيا

 كه محنت  برادر  من   غرق در الم

 كوهي  ست   بر دلم

 گفتي  كه

 آفتاب طلوعي  دوباره  خواهد كرد

 اينك  اميد من  تو  بگو  آفتاب كو ؟

 در خلوت  شبانه  اين شهر  مرده وار

  هشدار  گام به آهستگي  گذار

  اينجا  طنين  گام  تو  آغاز دشمني ست

  يك  دست  با  تو  نه

 يك  دست  با تو  نيست

  ديدم  اميد من  برفناست

  خشمناك

 خنديد وندید

  خيل   خوف

 در خلوت  شبانه  من موج  مي گرفت

با  هق هق  گريستن  من

 ديدم طنين  خنده  او اوج  مي گرفت

 افروخت  مشعلي

 شب را  به نور  شعله  منور ساخت

 و پشت  پلك  پنجره ها  داد  بر كشيد

از پشت  پلكتان  بتكانيد

 گرد  فروه مانده  به مژگان  را

 فرياد كرد و  گفت

  اي  چشمهايتان خورشيد زندگي

  خورشيد  از سراچه  چشم    شما  شكفت

  اما

  يك  پنجره  گشوده نشد

  يك  پلك چشم نيز

  و راه

 راهي  نه  جز  ادامه اندوه

  و خيل  خواب خستگي  و رخوت

  افتاده  روي  پلك  كسان  چون كوه                حمید مصرق

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1383/11/25 و ساعت 0 |

8.mai 2004

+ نوشته شده توسط آذر بانو در سه شنبه 1383/11/20 و ساعت 17 |

سلام بر تو اي جنون...        ...   

 

سلام بر تو اي جنون كه مي دهي فراريم

از اين حصار دل شكن به جاده مي سپاريم

هزار بار برده اي به بادها سپرده اي

دوباره خسته ديده اي به دست خود حصاريم

 جنون بيا رها مكن كه عقل بشكند مرا

به دست كهنه خصم خود چگونه مي سپاريم

غريبه ام هنوز هم اگر چه دست دوستان

چو مار مي خزد برون از آستين به ياريم

هميشه بيم داشتم كه گر ز پا در افكند

زمانه ام به دشمني ز خاك بر نداريم

ز خاك بر نداشتي، نمانده جاي آشتي

چه بيهده است اين كه سر به شانه مي گذاريم

                                                                               میر شکاک
+ نوشته شده توسط آذر بانو در دوشنبه 1383/11/19 و ساعت 14 |

آي آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يك نفر در آب دارد مي‌سپارد جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي‌زند،

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد،

كه گرفتستيد دست ناتوان را

تا تواني بهتر را پديد آريد،

آن زمان كه تنگ مي‌بنديد،

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب، دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!

آي آدم‌ها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

يك نفر در آب مي‌خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد،

باز مي‌دارد دهان، با چشم از وحشت دريده،

سايه‌‌هاتان را ز راه دور ديده،

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي‌تا بيش افزون،

مي‌كند زين آب‌ها بيرون،

گاه سر، گه پا.

اي آدم‌ها!

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

مي‌زند فرياد و اميد كمك دارد؛

آي آدم‌ها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!

موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش،

پخش مي‌گردد چنان مستي به جا افتاده بس مدهوش،

مي‌رود نعره‌زنان. وين بانگ از دور مي‌آيد:

ـ «آي آدم‌ها»...

و صداي باد، هر دم دلگزاتر،

در صداي باد، بانگ او رهاتر،

از ميان آب‌هاي دور و نزديك

باز در گوش آيد اين نداها.

ـ «آي آدم‌ها…                                                 نیما

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1383/11/18 و ساعت 15 |

تا آفتابي ديگر

رهروان خسته  را احساس  خواهم داد

 ماه هاي ديگري در آسمان  كهنه  خواهم  كاشت

 نورهاي  تازه اي  در چشم هاي مات  خواهم ريخت

 لحظه ها  را در دو دستم  جاي  خواهم  داد

سهره ها  را از قفس  پرواز خواهم داد

چشم ها  را باز خواهم كرد

خواب ها  را در حقيقت روح  خواهم داد

ديده ها  را از پس  ظلمت  به سوي  ماه  خواهم خواند

نغمه ها  را در زبان  چشم  خواهم كاشت

گوش ها  را باز خواهم كرد

آفتاب  ديگري در آسمان  لحظه  خواهم  كاشت

لحظه ها  را در دو دستم  جاي  خواهم  داد

سوي  خورشيدي  دگر پرواز خواهم داد            از گلسرخی

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1383/11/16 و ساعت 23 |

گاه  مي پرسم :  از خويش  بي خويش

 شايد آنجا  در آن سوي  سيلاب

  خواب بي گريه ي سبز  مرداب

  برگ را با نسيم  سحرگاه

 گفت و گويي  نبود  و نبوده ست

 باز مي گويم

  اي  چشم بيدار

  پس درين خشك  سال  ترانه

آن همه  واژگان  پر آزرم

  بر لب لاله برگان  صحرا

  ترجمان  كدامين سرود است ؟         از شفیعی
+ نوشته شده توسط آذر بانو در دوشنبه 1383/11/12 و ساعت 14 |

جامه آزادي آسان نيست بر خود دوختن       سرو را زين آرزو در جمله اعضا سوزن است


خواهي نشود محتسب از مستيت آگاه       اي پخته، زهم ساغريِ خامْ حذر كن

==============================================================
+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1383/11/11 و ساعت 13 |

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/11/10 و ساعت 22 |

 گون  از نسيم  پرسيد

  دل من گرفته  زينجا

هوس سفر نداري

  ز غبار  اين بيابان ؟

 همه آرزويم  اما

 چه  كنم  كه بسته پايم

 به كجا چنين  شتابان ؟

 به هر آن كجا كه  باشد  به جز اين سرا سرايم

سفرت به خير !‌ اما  تو دوستي  خدا را

  چو  ازين  كوير  وحشت به سلامتي  گذشتي

  به شكوفه ها  به باران

 برسان  سلام  ما را                                                 از:شفیعی کدکنی
+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/11/10 و ساعت 13 |

درکودکی

وقتی که شب ازکوچه هاتنها

               بهرخریدنان وسبزی می گذشتم

                آوازمی خواندم

               که یعنی نیست باکم

                            ازهرچه آید پیش وباشد سرنوشتم

                             امروزهم

                             دراین شبان شوکرانی

                              وقتی شرنگ شب گزند ش می گزاید

                                   تنها پناهم چیست؟       آوازم

                                                                که آن هم

                          درژفنای شب به خاموشی گرایید.

                          خنیاگر غرناطه را امشب بگویید

بامن هماوازی کندازآن دیاران

کاینجادلم در این شبان شوکرانی

   برخویش می لرزد

   چوبرگ ازبادوباران .


+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/11/10 و ساعت 13 |

____________________

ايران ز عطر عاطفه سرشار مي شود
وقتي بهار ياد تو تكرار مي شود

در آسمان آبي آن خاک مهربان
رنگين كمان شوق پديدار مي شود

پژمردگي ز خاطر عشاق مي رود
تا غنچه خيال تو بيدار مي شود 

اين روزها به مشهد آيينه ها مدام
زيبايي شگرف تو اظهار مي شود

اي پيك خوش نواي سحر آفرين ما
كهسار هم ز بانگ تو بيدار مي شود

خرداد ماه گر چه پر از داغ و حسرت است
زيباست چون كه ذكر تو بسيار مي شود    

از آسمان طبع من اندوه مي رود
تا نام تو مزين اشعار مي شود
                              

۲۲ خرداد ۱۳۸۲  

 

*  ويژه نامه

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/11/10 و ساعت 13 |

                          تنها

 

چشم امید ما به شما مانده ست

 

ای سروهای سبز جوان

 

ای جنگل بزرگ جوانان

 

تا استوارتر به برآیید

 

و همصدا بسرائید:

 

            "ماسروهای سبز جوانیم

 

           " در چار فصل سال

 

           " سر سبز و سرفراز می مانیم

 

چشم امید ما به شما مانده ست

 

 

 

گر ابرهای تیره سفر کردند

 

و نور روشن فردا را دیدید

 

از ما به مهربانی یاد آرید

 

از ما که در تمام شب عمر

 

در جستجوی نور سحر پرسه زدیم

 

در خاطر آرزوی ما را

 

                       بسپارید

 

از ما به مهربانی

 

                 یاد آرید

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/11/10 و ساعت 13 |

ü    ميدانم که اسلام پيامبر تو با نه آغاز شد و تشيع دوست تو نيز با نه آغاز شد. مرا ای فرستندة محمد و ای دوستدار علی ! به اسلامِ آری و به تشيعِ آری کافر گردان!     به من «تقواي ستير» بياموز تا در انبوهِ مسئوليت نلغزم و از «تقوای پرهيز» مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم


  رحمتی  کن تا ايمان نام و نان برايم نياورد. قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنيا را ميگيرند و برای دين کار می کنند و نه از آنها که پول دين را ميگيرند و برای دنيا کار ميکنند!

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/11/10 و ساعت 9 |
کشور

+ نوشته شده توسط آذر بانو در شنبه 1383/11/10 و ساعت 9 |

یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما

                                        یا این جنون هنوز سزاوارسنگ نیست

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1383/11/09 و ساعت 23 |

کاری نرفته است

 

اینک که پای رفتنمان نیست

 

بی تاب و توان

 

یعنی که تاب نیست

 

               _توان نیست

 

هنگام بر گذشتنمان نزدیک

 

دیگر زمان ماند نمان نیست

 

تنها

 

چشم امید ما به شما مانده است

 

ای سروهای سبز جوان

 

ای جنگل بزرگ جوانان سرو قد

 

گفتیم با بطالت پدر از بیم

 

بیعت نمی کنیم

 

                ­ _ و نکردیم

 

اما

 

بر جمع ما چه رفت

 

             که مفتون شدیم و راه

 

راندیم بر تباه

 

دیدیم

 

اینجا نه رستگاری

 

که هول زار تباهی بود

 

پایان سر به راهی

 

آری عقربه ساعت زمان

 

راهی به بازگشت ندارد

 

اینک رسیده ساعت ما

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1383/11/09 و ساعت 23 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين