سلام همشاگردي... خوبي؟
حال من هم خوب است ... اينطور بايد گفت! يادت هست؟
همان كه مداد لاي انگشتهايمان ميگذاشت و درس ارادت ميداد
حالا بين جمهوري و آزادي مسافركشي ميكند و با خانمهاي بزك كرده لاس ميزند
يادت هست؟ دارا انار داشت با موهايي آب و شانه كرده و يقه يي تميز
و حالا كسي نميپرسد كه او كنار كدام منقل باري به هر جهت چرت ميزند!
سارا هم انار داشت و حالا كسي اهميتي نميدهد
كه امشب دوباره در كدام خانه كتاب عشق را ورقي ديگر ميزند
ميدانم، ديرت شده است ... خداحافظ همشاگردي!
*
گرسنگان شعر نميخوانند، خستگان شعر نميخوانند
حتا شاعران نيز ديگر شعر نميخوانند
پفيوزان هم كه هيچوقت شعر نميخواندند
كسي ما را جدي نميگيرد
*
و اينك خيابانهاي شهر و پرسهاي ديگر!
من در شهر شما بزرگ نشدم، ذره ذره كودكيم را از دست دادم
به من بگوييد، بگوييد كدام سختتر است
با شما بودن يا تنها بودن؟
اينجا يا لگدت می زنند يا پرستشت می کنند.
*
از اين ابتذال كه تا استخوانتان را فاسد كرده نميگذاريد سخن بگويم
از آنان كه دل به ايشان سپرديد و ميدانستيد لجنمالش ميكنند
و از آيندهاي كه نداريد و جرات قبولش را نداريد نميگذاريد سخن بگويم
آقايان وقتش است سيفون مغزتان را بکشيد!
با من از فضيلت هاي گنديدة خود سخن نگوييد
چون ممکن است سی سال تحقير را رويتان بالا بياورم
*
خيلي وقت است خيابانها را چراغ باران كرده اند
ولی من ديگر دنبال آدم نمی گردم
*
و اينك تنها مجالي
براي به شهادت گرفتن درختان غمزده
و نيمكتهاي خالي پارك
چرا كه به وهم تاريخ نميتوان دل بست.
ض.ق




