تبليغاتX
نیستــــــــان

ما که با مرگ بی حساب شدیم ...

 قطره قطره اگر چه آب شدیم

 ابر بودیم و آفتاب شدیم ...

 ساخت ما را همو که می پنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسک کلاه را بردار

ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کن ما خروش و خشم تو را

 همچنان کوه بازتاب شدیم

اینک این تو که چهره می پوشی

اینک این ما که بی نقاب شدیم

 ما که، ای زندگی به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی ؟

 ما که با مرگ بی حساب شدیم !!!

                                      محمدعلی بهمنی

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1388/09/01 و ساعت 17 |

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله ...

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1388/08/22 و ساعت 8 |

فرشته و شاعر

شاعری  و فرشته ای با هم دوست شدند.

 فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.

 شاعر پر فرشته را لای دفترشعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت

 و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد ودهانش مزه عشق گرفت.

 خدا گفت : دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.

 زیرا شاعری كه بوی آسمان را بشنود، زمین برایش كوچك است

 و فرشته ای كه مزه عشق را بچشد، آسمان را دیگر نمی خواهد...

 

حرف‌های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می‌کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می‌شود .....

  به یاد قیصر شعر فارسی        سالروز پروازش گرامی باد

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1388/08/08 و ساعت 8 |

 

در كودكي نمي دانستم كه بايد از زنده بودنم خوشحال باشم يا نباشم ! چون هيچ موضع گيري خاصي در برابر زندگي نداشتم !

فارغ از قضاوت هاي آرتيستيك در رنگين كمان حيات ذره يي بودم كه مي درخشيدم ! آن روز ميليون ها مشغله ي دل گرم كننده در پس انداز ذهن داشتم !

 از هيات گل ها گرفته تا مهندسي سگ ها، از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معماي باران ها و ابرها، از سياهي كلاغ گرفته تا سرخي گل انار، همه و همه دل مشغولي هاي شيرين ساعات بيداري ام بودند ! به سماجت گاو ها براي معاش، زمين و زمان را مي كاويدم و به سادگي بلدرچين سير مي شدم.

گذشت ناگزير روزها و تكرار يكنواخت خوراكي هاي حواس، توقعم را بالا برد ! توقعات بالا و ايده هاي محال مرا دچار كسالت روحي كرد و اين در دوران نوجوانيم بود ! مشكلات راه مدرسه، در روزهاي باراني مجبورم كرد به خاطر پاها و كفش هايم به باران با همه ي عظمتش بدبين شوم و حقظ كردن فرمول مساحت ها، اهميت دادن به سبزه قبا را از يادم برد !

هر چه بزرگتر شدم به دليل خود خواهي هاي طبيعي و قرار دادهاي اجتماعي از فراغت آن روزگار طلايي دور و دورتر افتادم ! ابن روزها و احتمالا تا هميشه، مرثيه خوان آن روزها باقي خواهم ماند. تلاش مي كنم به كمك تكنيك بيان و با علم به عوارض مسموم زبان، آن همه حركت و سكون را بازسازي كنم و بعضا نيز ضمن تشكر و سپاس از همه ي هم نوعان زحمتكشم كه برايم تاريخ ها و تمدن ها ساخته اند گلايه كنم كه مثلا چرا بايد كفش هايمان را به قيمت پاهايمان بخريم و چرا بايد براي يك گذران سالم و ساده، خود را در بحران هاي دروغ و دزدي ديوانه كنيم !

چرا بايد زيبايي هاي زندگي را فقط در دوران كودكي مان تجربه كنيم حال آنكه ما مجهز به نبوغ زيباسازي منظومه هاييم ! در مقايسه با آن ظلمات سنگين و عظيم نبودن، بودن نعمتي است كه با هر كيفيتي شيرين و جذاب است !بدبيني هاي ما عارضه هاي بدحضور و ارتباطات ما است ! فقر و بيماري و تنهايي مرگ ما، هيچ گاه به شكوه هستي لطمه نخواهد زد ! منظومه ها مي چرخند و ما را با خود مي چرخانند !

ما، در هيئت پروانه اي در هستي ، با همه ي توانايي ها و تمدن ها شاخكي بيش نيستيم ! براي زمين هفتاد كيلو گوشت با هفتاد كيلو سنگ تفاوتي ندارد ! يادمان باشد كسي مسئول دلتنگي ها و مشكلات ما نيست ! اگر رد پاي دزد آرامش و سعادت را دنبال كنيم سرانجام به خودمان خواهيم رسيد كه در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و همه ي چيزهاي تلنبار مربوط و نامربوط را زير و رو مي كنيم ! به نظر مي رسد، انسان آسانسورچي فقيري است كه چرخ تراكتور مي دزدد ! البته به نظر مي رسد ! تا نظر شما چه باشد ؟

                        زنده یاد حسین پناهی ...

+ نوشته شده توسط آذر بانو در پنجشنبه 1388/07/23 و ساعت 6 |

دوست خوبم... سلام

                  همه خوبیم؛


                    آب آبی است.


                      آسمان آبی است.


                                هوا صاف است.


                                         نگران ما نباش.


                                          فقط مشکل کوچکی داریم؛


                                             که چیز مهمی نیست.


                                                          گفتم که گفته باشم؛

          

                                       آبی دیگر آبی نیست ( ؟؟ )

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در دوشنبه 1388/07/13 و ساعت 14 |

 دوست داشتنِ کسی که لایق دوست داشتن

     نیست اسراف محبت است.   

                                  دکتر شریعتی

+ نوشته شده توسط آذر بانو در دوشنبه 1388/07/06 و ساعت 0 |

نامه‌ای مشفقانه، برای رئیس‌جمهور احمدی‌نژاد.

 

نه محمودجان! همه‌اش هم تقصیر تو نیست! 

 

تقصیر تو نیست که صدهاهزار میلیارد تومان درآمد موقوفه‌های این کشور، زیر نظر دولت نیست و مالیات هم نمی‌دهند و روز به روز هم در حال افزایش است. 

 

تقصیر تو نیست که رفسنجانی سال 84 به صحنه آمد و موازنه قوا را در انتخابات به هم زد و وقتی تو در رقابت مرحله‌ی دوم او را شکست دادی، واقعأ معجزه‌ای باورنکردنی بود. و تو باور کردی که این معجزه است! این که  تقصیر تو نیست. 

 

تقصیر تو نیست که تو تنها رئیس‌جمهوری در دنیا هستی که ارتش و پلیس را در اختیار نداری. 

 

تقصیر تو نیست که تو جزء معدود رئیس‌جمهورهایی هستی که اختیار انحلال پارلمان را نداری. 

 

تقصیر تو نیست که شورای نگهبان 86 نفر از نمایندگان مجلس هفتم را (که به ادعای جنتی، امام زمان هم آنها را تأیید کرده بود!!!)، را برای مجلس هشتم رد صلاحیت کرد، و مردم دق‌دلی آن روزها را امروز در خیابان‌ها سر تو خالی می‌کنند.

 

تقصیر تو نیست که در این مملکت برای برگزاری مراسم عروسی قانونی  باید از کلانتری محل اجازه بگیریم. و علاوه بر این قانون رسمی، باید شیرینی بچه‌های کلانتری را هم به‌طور غیر رسمی بدهیم.  

 

تقصیر تو نیست که مسعود شجاعی از فاصله 2 متری دروازه‌بان کره‌جنوبی، توپ را به آسمان شوت می‌کند و ما به جام‌جهانی نمی‌رویم. 

 

تقصیر تو نیست که عده‌ای فرصت‌طلب به خانه‌ی تیمی بسیج حمله می‌کنند و بسیجی‌ها (در تیراندازی متقابل!!!) 7 نفر از مردم را می‌کشند. 

 

تقصیر تو نیست که 12 سال پیش در این مملکت کامپیوتر و اینترنت نبود و گواهینامه رانندگی یک‌روزه صادر می‌شد و امروزه یک‌ماه طول می‌کشد. 

 

تقصیر تو نیست که 6 سال پیش در تولید گندم خودکفا شده بودیم و الآن بازهم واردکننده‌ی گندم هستیم. 

 

تقصیر تو نیست که مراجع تقلید اجازه ندادند زن‌ها به ورزش‌گاه بیایند. 

 

تقصیر تو نیست که 24 میلیون نفر از مردم، دوست دارند نماز ظهرشان را ساعت 12 بخوانند و تو نمی‌توانی ساعت را عقب و جلو بکشی. 

 

تقصیر تو نیست که قیمت مسکن در تهران با شهرهای بزرگ اروپا برابری می‌کند. 

 

تقصیر تو نیست که تیراژ تولید خودرو با ظرفیت‌شهرهای ما نمی‌خواند و با وجود اینکه وعده داده‌بودی تولید خودرو را کاهش می‌دهی و کیفیت آن را بالا می‌بری اما نگذاشتند. 

 

تقصیر تو نیست که تعداد پذیرش دانشجو با ظرفیت صنعت ما نمی‌خواند و بازهم مادرها دلشان می‌خواهد بچه‌ هاشان مهندس شوند. 

  

تقصیر تو نیست که وزیر کشورت را با وجود مخالفت‌های بسیاری از نمایندگان، رأی اعتماد گرفت اما یک‌شبه استعفا کرد و تو به جایش، کسی را گذاشتی که مدرک قلابی را به تو نشان داده بود.  

   

تقصیر تو نیست که وزیر فرهنگ تو اظهار می‌دارد که: «تا من هستم فیلم سنتوری اکران نمی‌شود»!!

  

تقصیر تو نیست که مردم اهمیت مبارزه‌ی برون‌مرزی ما در لبنان را در مقابل اسرائیل نمی‌فهمند، آخر آنها خس و خاشاکند. 

 

نه محمود جان! اینها هیچکدام تقصیر تو نیست، 

اما بدان که اعتراض خس و خاشاک به چیست....

 

                         به نقل از : http://dokkan.blogsky.com/

+ نوشته شده توسط آذر بانو در یکشنبه 1388/07/05 و ساعت 23 |

... و چون حکايت به اينجا رسيد، آفتابِ عالمتاب از افق سربرآورده بود. "مَلِک شهرباز" به خواب اندر، و شهرزادِ خسته، با هزار و يک حکايتِ خويش، هزار و يک زن را از بندِ مويه و مرگ وارهانيده بود.

پس رسولِ رهايیِ زنان با خود گفت: "هزار و دومين شب را چه کنم؟ هزار و دومين دختر اين سرزمين را چگونه از چنگِ چنين اهريمنی نجات دهم!؟" و باز ماند به روز و بخسبيد، و در خواب ديد که در هزاره‌ای ديگر است، تا سرآغازِ هزار و دومين شبِ بی‌پايان. پس برآمد و چنگ برگرفت و گفت:

- مَلِکا ...! شب‌زنده‌دارِ بی‌دليل! اکنون موسمی ديگر از هزاره‌ی من و شماست، و من تا رهايیِ تمام زنانِ زمين، زنده می‌مانم و همچنان ترانه خواهم خواند. اکنون ديده فروبند، وقت، وقتِ من است.

                                       سیدعلی صالحی

+ نوشته شده توسط آذر بانو در پنجشنبه 1388/06/26 و ساعت 3 |

خداوندا،

 

مگذار آنچه را که حق می دانم،

 

 به خاطر آنچه که بد می دانند،

 

                          کتمان کنم

                                  (دکترشریعتی)

+ نوشته شده توسط آذر بانو در دوشنبه 1388/06/16 و ساعت 9 |

 

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور، مداد سیاه
می خواهم روی چهره ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاك کن بده برای محو لب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان،
سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را
از ریشه در آورم
شخم بزنم وجودم را ...
بدون این ها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم،
سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیندیشم!
نخ و سوزن هم بده، براي زبانم
می خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
براي شستشوي مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روي بند
تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که
کسی نی نینداخت.
می دانی که؟ باید واقع بین بود!
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی
به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران
حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ...
و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!!

شعری فوق العاده زیبا و عمیق از غاده السمان، شاعر سوریه ای در اعتراض  به نفی وجود انسانی زن

+ نوشته شده توسط آذر بانو در جمعه 1388/06/06 و ساعت 21 |


Powered By
BLOGFA.COM


از علی (ع) پرسیدند: خدا را چگونه شناختی ؟ فرمود بدان گونه که هر چه من خواستم نشد و هر چه او خواست شد. خطاطي نستعليق آنلاين