تبليغاتX
نیستــــــــــــــــــــــان

سلام ، حال همه ی ما خوب است ،

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .

با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !

تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خواب هاي ما سال پرباراني بود .

مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است

اما تو لااقل ، گاهي ، هر از گاهي...

ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !

راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام

بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !

بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت

دارد همين لحظه  يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد

باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟

نه ري را جان !

نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،

از نو برايت مي نويسم

حال همه ی ما خوب است

           امـــا تـــــو بـــاور مـــكــن ! ! !

                                                              سيد علي صالحی

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در 88/04/13 و ساعت 8 |

 

    عشق آباد کوچکی بر کرانه ی کویر ( ورودی مزینان )           

روی برگ های دفترم

لای صفحه های زندگی

نقشی از حضور مهربان توست

در کلاس درس روزگار

تو همیشه حاضری

من همیشه عاشقم..."

به سراغ تو می آیم تا خاموشی من برهان فراموشی ام نباشد . تا همچنان به یاد داشته باشم که سوسوی تو  فراتر از حجم خورشید است - بیرون از اندیشه های سیمانی این قرن -  برای گفتنت وبرای سرودنت به کدام واژه  پناه ببرم که هم چند وهم قامت اندیشه ات باشد ؟

دیدی که ... آمدم ... بعداز سی دو سال ...اما فقط توانستم بغض های این همه سال بی " تویی " و  بی کسی را مرور کنم ... آن هم ناتمام .

تو نبودی ...می گفتند نیستی اما همه جا لبریز از رویش تو بود ومن شرمگین از حضور ناتمام خود . باز هم دیر رسیده بودم .(مثل همیشه )  ...

تو از طبق " معمول بودن ها " بیزار بودی واز مدار " تکرار " گریزان اما من بی هیچ دغدغه ای ، به دور خود تارهای فراموشی تنیدم ودر انزوای عنکبوتی خود به بن بست سکون و سکوت  پناه بردم ...نه حالا که  32 سال است بی تو نفس می کشم و در صراط " بی صراطی ها "  تاوان ضلالت خودرا می پردازم ... کاش می ماندی و" صراط " را معنی می کردی و تاروپود " سجاده " را شرح می دادی تا این چنین خونین بال وخونین دل ، خلوتگاه خورشید را گم نمی کردم ...

امروز که شب به ازدحام خود نزدیک می شود وستاره های سرخ دامن افق را خونین کرده اند و امروز که برای گریز حتی " خانه ی دوست " را اعتمادی نیست ... جایت چه خالی ست  ...

راستی که اشک برای سوگواری تو ابتدای حقارت است .

        یادت

             چراغی عالم افروز

                        است

                         در چهار راه

                          فتح مشتاقان

              ***                     ***                    ***

" پس از هفت قرن

چشمهایم را گشودم.

آنچه من بر آن کشتی رانده بودم

بیابانی بوده است خیس.

چه سوء تفاهم اسفناکی!

حالا تو بگو

من

با این پاروهای خسته چه کنم؟ ... "

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در 88/03/29 و ساعت 9 |

  کاوه ای پیدا

          نخواهد شد دریغ ...

                      کاشکی

                           اسکندری

                               پیدا شدی ...          ( اخوان )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در 88/03/24 و ساعت 17 |

ای ایران ...

ایران سراسر اتفاق و حادثه است.
در روند لحظه های تاریک تاریخ، بارها و بارها شکسته.
زخم خورده.
بغض کرده.
لرزیده.
سوخته.
گریسته.
اما از پای نیفتاده است .
عشق! و رنج و درد ، هدیه خدای بی همتای خرد و عدالت است، و ایران مملو از درد و رنج، زائیده عشق است و زاینده عشق!
در بازی های تلخ و شیرین تاریخ ، در اوج توفان های ریشه برانداز سهمگین، در بستر زلزله های مخرب و ویرانگر، در هیاهوی بی گریز سیل های بنیان برافکن، ایران مانده است و می ماند،
چون عشق زنده است...
چون ایرانی، ایرانی است.
ایران! یعنی عشق سرخ.
عشق! یعنی ایران سبز.
ایران من!
ایران فردوسی است و حماسه.
ایران حافظ است و عشق.
ایران مولوی است و معرفت.
ایران عطار است و عدالت.
ایران خیام است وصداقت.
ایران فرغانی است و حقیقت.
ایران فرخی است و آزادی .
ایران بابک است و قیام.
ایران افشین است و عصیان.
ایران مازیار است و طغیان.
ایران مزدک است و جسارت.
ایران کاوه است و شورش.
ایران آرش است و رهایی.
ایران دار است و سربداران.
ایران من! بنگر
تو دردها و رنج ها را بارها و بارها دیده ای.
تو آمدن و رفتن بیگانگان را بارها و بارها حس کرده ای.
تو با سوز و زخم.
با ظلم و ستم.
با خون و فریب.
با بحران و جنگ، بیگانه نیستی!
چشم هایت را نبند.
در خود نشکن.
بخند و بمان.
چون! عشق هرگز نمی میرد.
باور کن! عشق مردنی نیست.
عشق رفتنی نیست

زنده باد ایران همیشه سبز ... ( ؟؟ )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در 88/03/21 و ساعت 7 |

 

به خاطر داشته باشيم
 آن خاطره ها
خود چوبه دارِ خویش را بر دوش کشيدند
که به دار خويش ايمان داشتند
جاودان
و نسل ما
با چوب پوسيده ای هر دم آونگ می شود ...
دنگ. دنگ. دنگ
و در خاطره ها گُم!  

( ؟؟؟  )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در 88/03/15 و ساعت 19 |

کاری نرفته است 

اینک که پای رفتنمان نیست 

بی تاب و توان 

یعنی که تاب نیست 

توان نیست 

هنگام بر گذشتنمان نزدیک 

دیگر زمان ماندنمان نیست 

تنها 

چشم امید ما به شما مانده است

ای سروهای سبز جوان

ای جنگل بزرگ جوانان سرو قد

گفتیم با بطالت پدر از بیم

بیعت نمی کنیم

­  و نکردیم

اما

بر جمع ما چه رفت

که مفتون شدیم و راه

راندیم بر تباه

دیدیم

اینجا نه رستگاری

که هول زار تباهی بود

پایان سر به راهی

آری عقربه ساعت زمان

راهی به بازگشت ندارد

اینک رسیده ساعت ما

( ؟؟ )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در 88/02/29 و ساعت 9 |

و تو خود حکایت مفصل بخوان از این مجمل ....

 

 

 

 

 

 

 

 

                          

چرا خفته ؟ هلا برخیز از خواب گران ای رود

من اینجا بی تو هیچم !

باده ات کو ؟ رود ! جامت کو؟

ببار ای آسمان قربان آن قلب سیاه تو

بخوان ای مرده رود !آن نغمه و شعر مدامت کو ؟ ......

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو در 88/02/29 و ساعت 8 |

             

بارید صدای تو و گل کرد ترنّم 
 انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم
 تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی
 چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم
عشق از دل تردید بر آمد به تجلا
 چون دست تیقّن ز گریبان توهم
 خورشید شدی ،سر زدی از خویش که من باز
 روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم ....
 آرامش مرداب به دریا نبرازد ...
زین بیشترم دم بده ، آری به تلاطم
 شوقی که سخن با تو بگویم ،‌ گذرم داد
  موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم
 بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند
  صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم
  شعر آمد و بارید به همراه صدایت
  الهام به شکل غزلی یافت تجسم
 دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم
 با پیرهن کاغذی اید به تظلم....

                       ( غزل 13 از : منزوی  )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در 88/02/15 و ساعت 9 |

من ، تو ، او ...       

من درس مي خوانم  
تو درس مي خواني
او سر چهار راه آدامس مي فروشد

من شام مي خورم
تو رستوران مي روي
او گرسنه است

من به ييلاق مي روم
تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد
او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تمييز مي كند

من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم
تو ماهيانه ات را مادرت مي گيري
او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند

من پدرم را دوست دارم
تو مادرت را بيش از هر كس دوست مي داري
او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند

پدر من مادرم را دوست دارد
پدر تو به مادرت عشق مي ورزد
او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند

من يك خواهركوچك تر دارم
تو يك برادر بزرگ تر و يك خواهر كوچك تر داري
او 6 برادر و 3 خواهر دارد

خواهر من دبيرستاني است
برادر تو دانشگاه مي رود
او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ...

من عاشق شده ام
تو مي داني عشق چيست
او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است

من آن لاين هستم
تو آن لاين هستي
او بي نان است

من از سياست متنفرم
تو سياست را دوست داري
او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد

من تابستان را دوست دارم
تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري
براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند

من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم
تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي
او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز لازم دارد

تفريح من گوش دادن به موسيقي است
تفريح تو ديدن فيلمي است
تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است

من از زندگي ام راضي نيستم
تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي
براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب

من او را ديده ام
تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي
او براي ما حقيقتي تلخ است
من ، تو ، او

                         

+ نوشته شده توسط آذر بانو در 88/01/27 و ساعت 17 |

 

"پروردگارم، مهربان من،

از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش!

در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است

و هر زمزمه اي بانگ عزايي

و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي،

رنج زاي گسترده اي.

در هراس دم مي زنم.

در بي قراري زندگي مي كنم.

و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است.

هيچ كس، هيچ چيز

در اين جا "به خود" هيچ نيست.

"بودن من" بي مخاطب مانده است.

من در اين بهشت،

همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

"تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود

در سرزمين وجود بيگانه بوده اي"!

"كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"!

دردم درد "بي كسي" بود

دکتر شریعتی ( دفترهای سبز )

+ نوشته شده توسط آذر بانو در 88/01/26 و ساعت 19 |


Powered By
BLOGFA.COM