چشم ها را که باز مي کنی در پس آن سنگينی است و تو مانده ميان گشودن و بستن. ميان آنچه می بينی، آنچه می کنی و آنچه در تو می ماند فاصله ها ست و تو چه داری برای گفتن؟ در اين همه تفاوت و دوگانگی در خويشتن و در تو!
چشم ها را که باز می کنی در التهاب بودن می مانی، ميانه راه ! راهی که تو را می برند ، راهی که نمی خواهی بروی ومی کشانندت ....
من به خود نامدم اينجا که به خود باز روم آنکه آورد مرا بازبرد تا...
کجا برد ؟ راه های خواستنی راه های رفتنی ، راههای دیدنی که بسته است وبن بست...در این بن بست ابدی
چه بگویم ؟ : آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم...
چشم ها را که باز می کنی پلک... پلک ...پلک حسرت نابيناست
بس که ناديدنی از مردم دنيا ديدم روشنم گشت که آسايش نابينا چيست ( ؟ )



