تبليغاتX
نیستــــــــــــــــــــــان

چشم ها را که باز مي کنی در پس آن سنگينی است و تو مانده ميان گشودن و بستن. ميان آنچه می بينی، آنچه می کنی و آنچه در تو می ماند فاصله ها ست و تو چه داری برای گفتن؟ در اين همه تفاوت و دوگانگی در خويشتن و در تو!

چشم ها را که باز می کنی در التهاب بودن می مانی، ميانه راه ! راهی که تو را می برند ، راهی که نمی خواهی بروی ومی کشانندت ....

من به خود نامدم اينجا که به خود باز روم                    آنکه آورد مرا بازبرد تا...

کجا برد ؟ راه های خواستنی  راه های رفتنی ، راههای دیدنی که بسته است وبن بست...در این بن بست ابدی

چه بگویم ؟ :    آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم...

چشم ها را که باز می کنی پلک... پلک ...پلک  حسرت نابيناست

بس که   ناديدنی از  مردم  دنيا  ديدم                 روشنم گشت که آسايش نابينا چيست ( ؟ )

+ نوشته شده توسط آذر بانو (معلم ادبیات ) در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 21 |

من مدتی است در زمین پرسه می زنم

زمین چیز دلکشی است

اما دو راهی هایش دردناکند 

و تفسیر بادهایش آدم را به باد می دهد.

اهالی اینجا مگس ها را تقسیم می کنند

و میان عنکبوت های جوان وعقایهای پیر

پیوسته جدال های خونینی جریان دارد. 

مورچه ها و موریانه ها

به همزیستی مسالمت آمیزی رسیده اند

بر سر تقسیم جنازه ها

و هر غروب چشم به راه قافله های  تابوتـــنــد.

 من مدتی است در زمین پرسه می زنم

و احساس می کنم زمین چیزی کم دارد

عصایی نیست که دریا را بشکافد

و درختی نه

که باور روشن را تفسیر کند.

مردم گوساله را خورده اند و

استخوان هایش را هم خاک کرده اند. 

صدایی دیگر در کوهی نمی پیچد.

 

من مدتی است در زمین پرسه می زنم

زمین چیزی نه

چیزهایی کم دارد

و مسیرش را در کهکشان گم کرده است. 

من ....

مدتی است در زمین پرسه می زنم....

                                           زرقانی

 

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو (معلم ادبیات ) در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 8 |

شعر زیررا در وبلاگ دکتر یاحقی دیدم ... حیفم آمد که شما نخوانید...

« نمی دانم در کجا خوانده یا دیده بودم که شاعری گفته بود:

من می میرم

دو گور بکنید:

یکی برای تنم

یکی برای حسرت هایم...

 دیدم که شعر یعنی همین یعنی این که هرکس در هرکجا

 بخواند خیال کند برای او گفته اند.»

+ نوشته شده توسط آذر بانو (معلم ادبیات ) در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 8 |

 

 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخمدار است
با ریشه چه می کنید ؟؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که می کشید
گیرم که می برید
گیرم که می زنید

با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟
                                                          "خسرو گلسرخی"

+ نوشته شده توسط آذر بانو (معلم ادبیات ) در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 17 |

همه  با آينه گفتم ،

 آری

همه با آينه گفتم ، که خموشانه مرا می پاييد ،

گفتم ای آينه با من تو بگو

چه کسی بال خيالم را چيد ؟

چه کسی صندوق جادويی انديشه من غارت کرد؟

چه کسی خرمن رويايی گل های مرا داد به باد؟

سر انگشت بر آيينه نهادم پرسان :

چه کس آخر چه کسی کشت مرا

که نه دستی به مدد از سوی ياری برخاست

نه کسی را خبری شد نه هياهويی در شهر افتاد ؟!

آينه

اشک بر ديده به تاريکی آغاز غروب

بی صدا بر دلم انگشت نهاد.                  

                         سیاوش کسرایی

+ نوشته شده توسط آذر بانو (معلم ادبیات ) در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 7 |

                                      من از معراج آسمان ها می آیم
همه ی طبقات آسمان را گشته ام ، در دل ستاره باران نیمه شب های روشن و مهربان تابستان ، بر جاده کهکشان تاخته ام ، صحرای ابدیت را درنوردیده ام ، بال در بال فرشتگان ، در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام ، با خدایان ،ایزدان با همه ی الهه های زیبای آسمان ، با همه ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند آشنا بوده ام .از هر جا ، از هر یک یادی ، یادگاری ، برایت آورده ام . از سیمای هر کدام زیباترین خط را ربوده ام ، از اندام هر یک نازنین طرح را گرفته ام ، از هر گلی ، افقی ، دریایی ، آسمانی ، چشم اندازی ، رنگی دزدیده ام ، و ، با دست و دامنی پر از خط ها و رنگ ها و طرح های آن سوی این آسمان زمینی ، از معراج نیمه شبان تنهایی ، به دامان مهربان تو – ای دامن حریر مهتاب شب های زندگی سیاه من – فرود آمده ام ، نشسته ام ....

( به این امید که با هر نفس گامی به تو نزدیک شوم ...)

+ نوشته شده توسط آذر بانو (معلم ادبیات ) در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 0 |